جهان بینی فلسفی درستی
جهان بینی فلسفی درستی
فلسفه درستی ( اندیشه درستی در حوزه فلسفه ) یا ( جهان بینی فلسفی درستی به عنوان بخشی از موضوعات فلسفه درستی )
( مستحضر باشید که برای ما اصالت بر درستی است و ما دنبال ملزم نمودن دیگران به مراعات این اصل بدیهی هستیم و ارائه کننده روش زیست نگرشها و رفتارها در کنار هم در محیط اجتماعی به معنای عام کلمه هستیم لذا هر مطلبی و فکری ممکن است درست یا نادرست باشد و این قاعده شامل تفکرات ما هم بوده بر این اساس مطالب ذیل غیر قابل نقد نیست گرچه کوششی از جنبش ماست برای یافتن فکر درست لکن چیزی که فقط برای ما مهم است گام اول است که همان پذیرفتین درستی و متد تعامل فکرهاست .و مطالب ذیل ممکن است دارای نادرستی باشد . ) .
با این قید تقدیم می شود :
1- فلسفه واژه ای است که تحت مطالعه ماست و در عنوان این واژه از یک طرف و خود این علم از اهداف گرفته تا موضوع ، از روش گرفته تا اصول آن ، همه برای ما مسامحتاً و به قید نتایج مطالعاتی در آینده پذیرفته است .
2- جهان بینی فلسفی به عنوان یک موضوع فلسفی تحت مطالعه ماست ؛ و در عنوان این واژه از یک طرف و محتوای آن از طرف دیگر ، همه برای ما مسامحتاً و به قید نتایج مطالعاتی در آینده پذیرفته است . این امر هم در خصوص کلیت جهان بینی است و هم در این خصوص که آیا ما می توانیم منطقاً دارای جهان بینی خاصی باشیم یا خیر ( منظور اینکه آیا ما بر سر جهان بینی خاصی اعلام موضع و متعاقباً اعلام عقیده ( ایدئولوژی ) می کنیم . ) و اگر پاسخ آری است ، جهان بینی ما چیست ؛
پاسخ تفصیلی به سؤالات فوق ، دشوار به نظر می رسد اما اجمالاً این امر بر ما مسلم است که ما دارای مجموعه ای نظام مند از عقاید ، باورها و تفکرات هستیم ، حال چه جهان بینی نامیده شود و چه عنوان دیگری داشته باشد . نکته بسیار مهم این است که جهان بینی ما جهان بینیی در کنار سایر جهان بینی ها نیست بلکه محیط و بستر و نظامی اساسی است که مادرگونه شرایط رشد دیگر جهان بینی ها را در دل خود می پروراند و به نظر ما یک ابر جهان بینی است ( البته ما با غلط مسلم فکری و فساد ناشی از عقاید غلط مبارزه می کنیم . ) . به هر حال امکان بقای تضاد وجود ندارد و عقیده ما جهان بینی کلاً نادرست - که البته کم قابل تصور است - یا بخش های باطل جهان بینی ها را از میان می برد . به نظر ما وضعیت فعلی مطلوب نیست چون جهان بینی ها با هم ضدیت و تقابل و جنگ خارج از اصول پذیرفته و درست دارند درحالیکه اگر آنها به درستی عقیده به عنوان یک اصل احترام می گذاشتند و هدف جهان بینش آنها ، کشف حقیقت بود ، این نبرد رخ نمی داد . این طرز فکر ما در خصوص جهان بینی ، جزئی از فلسفه ماست .
3- مطالعات فلسفی از ابتدا تا انتهای آن ، در حال جریان است و اعلام نظر ما در موضوعاتی که علمای فلسفه بدان پرداخته یا غیر از این موضوعات به تدریج ارائه می گردد .
4- فلسفه خود علم است و علم کلی است ؛
تلقی کردن علم به علم تجربی ، پذیرفته نیست و اینکه برخی سخن از رابطه فلسفه با علم و مانند این می نمایند ، مردود است . فلسفه دارای شناختی کلی است و از علوم جزئیه منفک است اما علوم جزئیه ، پیوسته مکمل و خدمتگزار فلسفه است .
5- فلسفه درستی فلسفه ای در حال تکوین و تکمیل و رشد است ؛
توسعه و تکمیل نظرات امری طبیعی است ، تغییر رو به کمال و رشد واقعیت تفکر ماست ، با این فرض عقاید فلسفی و جهان بینی فلسفی ما به قرار ذیل است ؛
6- پذیرش هستی هست با همان علتی که دارد و آنچنان که است و پذیرش نیستی نیست با همان علت نیستی و آنچنان که نیست ؛
ما هستی یا وجود را با همان سبب و علت وجودیش و با همان کیفیت و چگونگیش به عنوان یک امر واقع قبول داریم ، منکر آن نیستیم و این امر برای ما یک مبنا تلقی می شود . همچنین نیستی و عدم نیستها ( عدمها ) را به هر سبب و علتی که برای این نیستی ، است و با هر چگونگی و کیفیت و وصفش می پذیریم و این امر نیز برای ما یک مبنا و پایه فکری و شناخت و متعاقباً علت رفتار تلقی می گردد . حال موضوع هستی هر چه که باشد خواه کیهان ( گیهان ) و جهان و کهکشانها و طبیعت و زمین و مانند اینها باشد خواه اجتماع و جوامع و مردمان یا انسانها و تمامی دستاوردهای و مخلوقات اجتماعی و انسانی خواه ماده و خواه فراماده و ... . هستی و نیستی مدنظر ما ، هم در بعد کلی و فلسفی است و هم در بعد علوم جزئیه و غیر فلسفی است اما این نگاه چون نگاه کلی به وجود و عدم است یک نگاه فلسفی محض است .
7- پذیرش دانش ( علوم مربوط به ) هستی و نیستی ؛ دانشی ( علمی ) درستین در اموری مانند ، طبیعت ، آدمی ، اجتماع .
دانش پذیرفته است ( علم مورد قبول است ) و امری است کامل یا در مسیر تکمیل گرچه با خطاهای غیرعمد و فارغ از وهم ، همراه باشد . نگاه کلی به امر دانش ، حال موضوع دانش هر چه باشد ، یک نگاه فلسفی است ؛
ما علوم واقع شناسی را قبول داریم ؛ علوم مربوط به هست و نیست . دانش و شناختی که در این باب حاصل آمده را می پذیریم و به برآیند و اقتضائات آن پایبندیم ، پس برای ما ملاک است . البته که این دانش زمانی برای ما مطرح و مقبول است که دانش درستین باشد ؛ در بند بعدی ، دانش درست تعریف خواهد شد . این علوم در نگاهی رتبی ، ناظر بر طبیعت اعم از ماده و فراماده ، آدمی با تمامی ابعاد و اجتماع به عنوان مجموع آدمهاست . دانش مورد بحث شامل بر کلیه علوم است چه در بعد کلی و چه در بعد جزئی . نگاه ما نسبت به دانش سختگیرانه و همراه با قطعیت نیست بلکه نگاهی معمولی و قابل هضم به این قضیه مطرح است لذا مواردی از یک امر ممکن است شناخته شده ، کامل و بلا بحث باشد و مواردی هم در حال تکمیل و شاید که با خطاهایی هم همراه باشد ، آنچه مهم است این است که این خطاها عمدی نباشد و خطا ناشی از وهم نباشد . در مجموع نگاهی نسبی و غیر قطعی و غیر مطلق گرا مد نظر ماست . ما نگاهی عجیب و غیر واقعی و بیمارگونه یا دور از تعادل به علم نداریم .
8- دانشی درست است که درست باشد ، نادرست ( خطا ) نباشد یا حتی المقدور درست باشد ؛
دانش درست دانشی نیست که صد در صد بی خطا باشد آنچه مهم است این است که حتی المقدور به واقع و درستی نزدیک باشد . این بینش به دانش درست ، بینشی در حوزه فلسفه و به عبارت دیگر فلسفه معرفت است . برای تعریف معیار دانش درست یا به عبارت دیگر معیار روش درست علمی ، بند بعدی را تدوین نموده ایم ؛
9- روش شناخت ( دانش ) درست است اگر 1- بشناسد . 2- کامل بشناسد یا حتی المقدور کامل بشناسد و ناقص نباشد . 3- درست بشناسد و حتی المقدور خطای کل یا جزء نداشته باشد ؛
مطابق این بند ، عقیده ما بر این است که روش شناخت درست ، روشی است که قدرت شناسایی و کشف مجهول داشته باشد مضافاً محصول آن یک شناخت کامل یا حتی الامکان کامل بوده و تا حد شدن از خطا به دور باشد .
علوم به حوزه های متعدد تقسیم می گردد و هر حوزه شامل بر رشته هایی است ، طبیعی است که ما با روشهای گوناگون و متعدد علمی روبرو باشیم ، اصل ارزش این روشها یا درجه ارزش هر کدام متفاوتند و قصد ما ارائه نظری غریب و سخت در باب روش علمی نیست . اما واضحاً باید گفت چون ما به فراماده باور داریم و ماده گرا نیستیم ، روش علمی را منحصر به مواردی شبیه روش تجربی نمی دانیم بلکه حداقل در مرحله فعلی به ذهن و قدرت و قابلیت و ابعاد آن و نقش آن در أخذ علم به روشهایی دیگر ، اعتقاد داریم و از این رو روشهای علمی که تمدن غرب باور نداشته و تسامحاً می شود به عنوان روشهای شرقی از آن یاد کرد ، علی الاجمال قبول داریم گرچه اعلام نظر تفصیلی و قطعی ما موکول به مطالعات بیشتر است اما در این مرحله اصل این تفکر را درست می دانیم . لذا علوم حضوری و مبتنی بر مکاشفه و مانند آن ، برای ما گویای این حقیقت است که نفی کلی این موارد ، قطعاً موضعی غلط به شمار می آید . این قضیه به قضیه روح و دنیای ذهن برمی گردد که به علت پیچیدگی و کمبود دانش بشر دچار قضاوت زودهنگام شده اند . این امر بینشی در حوزه فلسفه و به عبارت دیگر فلسفه معرفت است .
10- هست و نیست ها را باید شناخت ؛ شناخت و دانش مایه بهزیستی ، کامل زیستی ، والایی و رشد و فرهنگ است ؛ شناختن امری درست تلقی می گردد ؛
عقیده ما بر این است که دانش خوراک بشر است . عمدتاً علم امری تشریفاتی و زائد نیست . لازمه حیات و کمال انسان است . دانش موجب زندگی بهتر ، کاملتر و رشد و بالندگی انسان است . ارزش انسان را باید از ارزش فرهنگ فهمید و این فرهنگ در سایه دانش شکل می گیرد . از این رو ما به امر علم و توسعه علمی نگاهی جهان بینانه داریم . اینکه ما دانش را لازم رشد انسان و فرهنگ او می دانیم نگاهی فلسفی به انسان و اجتماع و دانش است .
11- به لحاظ رتبی ؛ اول باید طبیعت را شناخت زیرا که آدمی بخشی از طبیعت است و شناخت فلسفه حیات و حیات آدمی بدون شناخت طبیعت ممکن نیست ؛
دوم باید آدمی را شناخت که بعد از شناخت طبیعت ممکن است . آدمی موجودی پیچیده است و شناخت آدمی به ما بینش می دهد . این شناخت به تدریج رخ می دهد و بر این اساس فکر ما به تدریج تغییر می یابد ؛
سوم باید اجتماع را که مرکب از آدمی است ، شناخت ؛ درک کامل اجتماع بدون شناخت انسان مقدور نیست و شناخت اجتماع از شناخت انسان آسان تر است . ؛
منظور ما از طبیعت کره زمین نیست بلکه مفهومی بسیار عامتر از آن مد نظر است . این عمومیت به حدی است که ما آدمی را بخشی از طبیعت می دانیم ؛ نگاهی که خود باعث آرامش انسان و حذف تضاد بین انسان و طبیعت است و خود یک عرفان جدید خلق می نماید . طبیعت اصل است و شناخت این کل است که ما را به شناخت انسان به عنوان جزء آن رهنمون می سازد . اجتماع ترکیبی از انسانهاست و اجتماع شناسی مؤخر بر انسان شناسی است و سبب تکمبل آن است . این ترتیب شناخت منتهی به شناختی دقیق و کامل می گردد . ارتباط میان انسان شناسی و طبیعت شناسی بحثی است متعلق به فلسفه معرفت شناسی .
12- دانش حقیقی ( شناخت واقعیتها ) و دانش اعتباری باید به درستی بنیاد شود ؛
در اینجا دو حوزه مطرح است ؛ حوزه هستها و حوزه بایدها . حوزه هستها ، حوزه واقع شناسی است . مجموعه ای از علوم و تجارب بشر ناظر بر شناخت وجود به نحو جزئیه است ، می توان گفت در این مورد اختلاف نظر کمتر است و به عبارت دیگر اختلاف سلیقه و نگاه کمتر مطرح است و بر عکس در حوزه دانش اعتباری که منظور ما باید و نباید مربوط به انسان یا اجتماع است و حوزه ای وسیع تلقی می گردد ، از منش و روش فردی تا اخلاق و از برنامه ها و سیاستهای اجتماعی و آداب مملکتداری تا ارزشها و هنجارها مشمول است . در حالت دوم اختلاف بینش و سلیقه بسیار است . اما اینچنین نیست که راستی و حقیقت گم شده باشد و پیدا نگردد . در اینجا اولین نکته این است که بایدها را بر هستها بنیاد می کنیم ؛ به عنوان مثال وقتی که در حوزه یک علم هستی شناسی مانند انسان شناسی ما به شناختی خاص از انسان می رسیم ، رفتار و اخلاق و برنامه خاصی را برای وی در حوزه بایدها تعریف می کنیم و در مرحله بعد در خصوص اجتماع به عنوان مجموعه انسانها همین کار را انجام می دهیم . خود این امر دارای همسویی با شناخت ما از طبیعت و بینش ما از جهان است . گرچه نظام بایدها و نبایدها از لحاظ زمان و مکان و محیط و نظیر آن ، دارای نوعی نسبیت است اما نسبیت به معنی درستی هر چیز و یا پذیرش اضداد یا حتی ناتوانی ما در یافتن درستی و باید و نباید درست ، نیست بلکه به عکس ما با مجموعه ای از باید و نبایدهای ثابت روبرو هستیم ، و نسبیت ناظر بر یک حوزه محدود است که طبع آن گوناگونی است نه یکنواختی . وضعیت به نحوی است که با لحاظ معیارهایی تقریباً مسلم می توان به نتایج درست نسبی رسید و خلاف آن را منع کرد . با ملاحظه نتایج فوق در بعد جهانی ، پی خواهیم برد که فارغ از تعصب و قدرت درستی ، بر روی بایدها و نبایدها یا رواها و نارواها ، اجماعی نسبی بین جوامع بشری وجود دارد . در اینجا منظور کلیت فلسفی امر است نه جزئیت ، هر چند که این کلیت راهنمای مسیر ما می گردد .
13- آدمی بخشی از طبیعت است ؛ ستیز با طبیعت پذیرفته نیست ؛
نگاهی کلان و فلسفی به انسان و طبیعت ، گویای این واقعیت است که تفکیک انسان از قرارگاه خود ، از محیط زندگی خود یا از شیشه آزمایشگاه خود ؛ یعنی طبیعت توهم و تحمقی شدید است . این نگاه ما را به علم صحیح می رساند و دوگانگی و ستیز انسان و طبیعت یا یکجانبه گرایی انسان و خود محوریی که منتهی به فجایع یا حداقل بحران و چالشهای زیست محیطی گردیده است را به نحو معجزه آسایی حل می نماید . نگاههای ناقص اومانیستی یا توجه افراطی به آزادی یا جنون اجتماع پرستی ، یا تکنوکراسی ، زندگی بشری را مبدل به یک زندگی کاریکاتوری ناموزون کرده است و تفکر ما حلال این وضع نابسامان است .
14- در خورد و باز خورد انسان و طبیعت : - نباید سامان و نظم طبیعت از بین برود . – نباید نقصی در طبیعت به بار آید . – نباید در طبیعت خللی وارد آید . – نباید طبیعت را کلاً یا جزئاً نابود کرد . – نباید تغییر را ولو نیمه کلان ، متوقف نمود . – نباید مسیرهای رو به تکامل یا روبه والایی و رشد را مختل نمود . ؛
بینش ما در خصوص رابطه انسان و طبیعت محدود به موارد فوق نیست اما مسلم می نماید که رابطه ای با الگوهای فوق رابطه ای قابل تأیید و دفاع است . طبیعت دارای نظمی است که مورد پذیرش ماست و هر چه باشد ما ضد آن نیستیم . نقص و نابودی و خلل نسبی یا کلی طبیعت ، امری مسلماً نادرست و مذموم است . تغییر و تبدل طبیعت امری عادی و گریز ناپذیر است . توقف تغییر مطلوب نیست اما اگر تغییر رو به والایی و کمال تحت قدرت انسان درآید و انسان بتواند در آن نقشی بیابد ، مطلوب می نماید .
15- انسان تواناترین موجود طبیعت بوده و دارای بالاترین درجه کنش در طبیعت است ؛
طبیعت موجودات زیادی داشته و دارد ، از این بین به نظر می رسد آدمی به دلیل قدرت خاص ذهنی و توانایی روحی و ترتیب خاص بدنی یا حداقل طبق شناخت تاریخی و تجربی ما از انسان ، او دارای عنوان تواناترین موجود طبیعت است که کنشگری برتر در طبیعت را داراست . ما هم از این واقعیت خرسندیم و هم نگران ابعاد مخربانه آن هستیم . این مفروض فلسفی و جهان بینش یا انسان شناسی ، ملاک ما در بایدها و نبایدهاست .
16- طبیعت دچار سکون مبنایی و حرکت دائمی در اطراف این نقطه سکون است ؛
مغز طبیعت هسته یا اتم است که بررسی فیزیکی آن حاکی از یک بخش سکون دایم و بخش دیگرحرکت دایم است . حرکت و سکون مزبور ، لازم و ملزوم و به هم پیوسته اند . در این گزاره منظور از طبیعت ، طبیعت در معنی اعم خود است . نگاه ما به طبیعت و انسان که جزئی از آن است ، نگاه سکون و حرکت است و این الهام بخش بایدها و نبایدهایی است . ( دراین مطلب ممکن است تجدیدنظر شود . ) .
17- سکون و حرکت ، خالق زمان است ؛
وجود زمان بدون وجود سکون ممکن نیست و سکون بی زمانی است هم در خلقت و هم در تصور آن در ذهن . ( دراین مطلب ممکن است تجدیدنظر شود . ) .
18- زمان فاصله نقطه ساکت تا مقصد یک حرکت و به اضافه فاصله بین نقطه ای در مسیر تغییر تا نقطه ای دیگر است ؛
آغاز زمان از سکون است که در مسیر تغییر تا نقطه دوم پیش می رود و از این نقطه تا نقطه های بعدی و به عبارتی از تغییری به تغییر دیگر ، خود زمان تلقی می شود . ( دراین مطلب ممکن است تجدیدنظر شود . ) .
19- طبیعت دچار تغییر در عین بقاء است ؛
طبیعت دارای تغییر و تبدل پیوسته است . ماده طبیعت از حالتی به حالت دیگر تغیر و تبدل می یابد اما اصل وجود ماده باقی است . کیفیت و کمیت تغییر مد نظر ما نیست . نگاه ما به طبیعت و انسان که جزئی از آن است ، نگاه تغییر در عین بقاء است و این الهام بخش بایدها و نبایدهایی است . ( دراین مطلب ممکن است تجدیدنظر شود . ) .
20- تغییر در بستر زمان است ؛
تغییر در دو نقطه زمانی و در بین دو نقطه رتبی از هم جدا واقع می گردد . ( دراین مطلب ممکن است تجدیدنظر شود . ) .
21- طبیعت دارای اصول بقاء و نظم ( نسبی ) است ، اما گاه گیاهان و جانوران با یکدیگر تعامل نادرست ( همراه با خشونت ، همراه با ستم ، همراه با راندن ) دارند . نگاه فلسفی ما این است که انسان می تواند بقاء و نظم و راحتی بهتر ، به درستی و بدون ناپسندیهای فوق برقرار سازد . انسان می تواند در ترتیب ، تنظیم ، تدقیق ، تعدیل طبیعت نقش داشته باشد .
22- خلق جهان به طرز اتفاقی فکری است که برای ما محرز نگردیده است و ارزش علمی ندارد ؛
جهان از چنان نظم و کمال و پیچیدگی و نظام مندی و هدفمندی برخوردار است که گویا هوشیارانه در سایه منبعی از هوشیاری و علم خلق شده است . هر چند ما با طرح عقیده مقابل به شرط اینکه اصول علمی را مراعات نماید ، صرفاً به عنوان یک عقیده مطرح ، مخالفت نداریم .
23- جهان کامل بوده اما روندی رو به اکملیت دارد ؛
جهان مجموعه ای ناقص و معیوب نیست بلکه از یک کاملیت نسبی و کافی برخوردار است ولی حرکت و تغییر طبیعت هم برای بقاست و هم کاملتر شدن و رشد و والایی .
24- قدرتی هوشیارانه و عالمانه و کننده در طبیعت مستقر است که گویا روح طبیعت و مغز آن و مایه حرکت و تغییر آن است ؛ همین امر در انسان وجود داشته که منظور همان روح است و هم در اجتماع این امر قابل اثبات و تصور است . نظر به اینکه انسان و اجتماع جزوی از طبیعت است از این پدیده به روح طبیعت یا جهان تعبیر می گردد . ( روح طبیعت ، روح انسان ، روح اجتماع ) .
25- جهان بینی از مقوله هستهاست و فقط با اثبات دانش پذیرفته است و لاغیر؛
جهان بینی فلسفی ضد علم و در تضاد با دستاوردهای علمی ، غلط است پس جهان بینی فلسفی باید علمی باشد .
26- ایدئولوژی واژه ای است که تحت مطالعه ماست و در عنوان این واژه از یک طرف ، معادل علمی و فارسی آن از طرف دیگر و اهداف ، موضوع ، اصول و روش آن همه برای ما مسامحتاً و به قید نتایج مطالعاتی در آینده پذیرفته است ؛ این امر هم در خصوص کلیت ایدئولوژِی است و هم در این خصوص که ما آیا دارای ایدئولوژِی هستیم یا خیر و اگر پاسخ آری است ، ایدئولوژِی ما چیست ؛
پاسخ تفصیلی به سؤالات فوق ، دشوار به نظر می رسد اما اجمالاً این امر بر ما مسلم است که ما دارای مجموعه ای نظام مند از بایدها و نبایدها و برنامه ها و نظیر آن هستیم ، حال چه ایدئولوژِی نامیده شود و چه عنوان دیگری داشته باشد . نکته بسیار مهم این است که ایدئولوژی ما ایدئولوژِیی در کنار سایر ایدئولوژِی ها نیست بلکه محیط و بستر و نظامی اساسی است که مادرگونه شرایط رشد دیگر ایدئولوژی ها را در دل خود می پروراند و به نظر باید یک ابرایدئولوژی باشد . به هر حال امکان بقای تضاد وجود ندارد و عقیده ما ایدئولوژِی کلاً نادرست که البته کم اتفاق می افتد یا بخش های باطل ایدئو لوژِی ها را از میان می برد . در تفکر ما وضعیت فعلی مطلوب نیست چون ایدئولوژی ها با هم ضدیت و تقابل و جنگ خارج از اصول پذیرفته و درست دارند درحالیکه اگر آنها به درستی عقیده به عنوان یک اصل احترام می گذاشتند و هدف جهان بینش آنها ، کشف حقیقت بود ، این نبرد رخ نمی داد . این طرز فکر ما در خصوص ایدئولوژِی ، جزئی از جهان بینی ماست .
27- مطالعات ایدئولوژیک از ابتدا تا انتهای آن ، در حال جریان است و اعلام نظر ما در موضوعات مطرح ، به تدریج ارائه می گردد .
28- ایدئولوژی درستی ایدئولوژی در حال تکوین و تکمیل و رشد است ؛
توسعه و تکمیل نظرات امری طبیعی است ، تغییر رو به کمال و رشد ، واقعیت تفکر ماست ، با این فرض عقاید ایدئولوژیک ما در حوزه های مختلف اعلام می گردد .
29- بایدها و نبایدها ، برنامه ها و در کل ایدئولوژی باید مبتنی بر شناخت ما از طبیعت ، انسان و اجتماع به قیود فوق الذکر باشد ؛
ایدئولوژی ما مبتنی بر فلسفه و جهان بینی ما و به طور کل مقید به اصول فوق الاشاره است .
30- ایدئولوژیی درست است که
- در ستیز با طبیعت نباشد .
- مخل طبیعت نباشد .
- عیبی به طبیعت وارد نکند .
- کلاً یا جزئاً طبیعت را نابود نسازد .
- عدم توازن در طبیعت ایجاد ننماید .
- همسوی نظام درستین طبیعت باشد ؛ نظامی که فاقد ستیزه ، خشم و ستم بوده و تغییر در راستای تکمیل داشته باشد .
- همه موارد پنجگانه فوق در قبال اجتماع .
- فراهم کننده شرایط حفظ بدن ، سلامتی بدن ، ورزیدگی و کآرایی و در کل کمال بدن باشد .
- فراهم کننده شرایط حفظ ذهن ، سلامتی ذهن ، ورزیدگی و کآرایی و در کل کمال ذهن باشد .
- فراهم کننده شرایط حفظ روح ، سلامتی روح ، ورزیدگی و کآرایی و در کل کمال روح باشد .
- در بدن عدم تعادل و توازن ایجاد ننماید .
- در ذهن عدم تعادل و توازن ایجاد ننماید .
- منتهی به توازن اجتماعی درست گردد که کمال گرا ، نظام مند و عدالت گرا باشد .
- والایی و رشد از طریق اخلاق درست ، دانش درست ، فرهنگ درست به ارمغان آورد .
- فزآینده اخلاق ( رفتار بهین ) ، دانش ، فرهنگ باشد .
نویسنده : م . ش.