فلسفه درستی
فلسفه درستی
مقدمه
« اگر فلسفه را پالایش نکنیم ، به مرده ای بی جان تبدیل می شود » .
شاید در نگاه اول جمله ی فوق کمی غیر عقلانی و نسنجیده به نظر آید ولی بحث این است که به طور کلی تمام علومی که طرح موضوع می کنند اما راه حلی عملی برای حل مشکل ایجاد نمی کنند به حیثی اموری بیهوده و بی ارزش اند ، چرا ؟
به این فکر کنید که طبق نظریه ی برخی فلاسفه - با فرضی که فلسفه را علم بدانیم - ما همگی در خواب و رؤیا یا در یک دنیایی خیالی زندگی می کنیم که وجود خارجی ندارد و پس از بیدار شدن از این خواب همه چیز تمام و نابود می شود و حال بر این موضوع سخت پای فشاری کنیم و برای اثبات این نظر از تمام شیوه های فلسفی ، منطقی ، کلامی و ... استفاده کنیم.
سؤال این است که آیا فهمیدن این موضوع که حتا بسیاری از فلاسفه را به خود درگیر کرده است ، واقعیت زندگی کردن ما و این که به هر حال ما باید زندگی کنیم را انکار می کند؟
آیا شک گرایانی که به وجود جهان نیز معتقد نبودند زندگی نکردند؟
از این روی بهتر است که نزاع های تاریخی فلسفه را دور بریزیم و برای به زیستی اجتماعی در این جهانی که چه خواب رؤیا باشد و چه حقیقتی آشکار و ملزم ، تلاش کنیم .
بسیاری از فلاسفه از ابتدای تاریخ تلاش کرده اند که واقعیاتی همچون خدا کیست و چیست؟ انسان کیست و چیست؟ جهان چیست؟ چگونه به وجود آمد و دیگر سؤال های بنیادی فلسفه ، پاسخی درست پیدا کنند اما آن چه که در تاریخ فلسفه مشاهده می شود چیزی جز تعدد نظر نیست.
تعدد نظر در تاریخ فلسفه و در تاریخ کل جهان امری بدیهی و آشکار بوده است.
خوب است که همگی تلاش کنیم تا بهترین نظر و منطقی ترین واجب را پیدا کنیم اما تکلیف چیست؟
بنشینیم و دست روی دست بگذاریم که هر از چند سالی فیلسوف ، اندیشمند ، تئوریسین یا ... بلند شود ، مکتبی را راه بیندازد ، شیوه ای برای درست زندگی کردن را معرفی کند و پس از چندی دیگری نظر بهتری بدهد و اشکالات و معایب فکر و مکتب قبلی روشن شود و همگی شکست خورده در بهت فرو رویم و این چرخه همیشه ادامه داشته باشد؟
از این روی فلسفه درستی جنبشی انقلابی را در حوزه ی علوم انسانی و اجتماعی همچون فلسفه ، سیاست ، اقتصاد و... پای ریزی کرده است تا به تمام نزاع ها پایان دهد و فرا ایدئولوژیی جهان گیر پای ریزی کند ، امری که جهان هزاران سال است منتظر آن بوده اما هیچ گاه شکل نگرفت.
پیش فرض ها:
توضیح:
برای درک قواعد و مطالب فلسفی فلسفه ی درستین ابتدا باید پیش فرض هایی را دانست ، پیش فرض هایی که در ادامه بارها با آن روبه رو خواهید شد.
پیش فرض اول :
تعدد نظر در اکثر امور امری همیشگی و بدیهی است ، پس باید برای جلوگیری از نزاع به شیوه ای عقلانی تعدد نظر را پذیرفت ، دور زد یا از آن رد شد.
پیش فرض دوم :
انسان ها چه در خواب و رؤیا باشند و چه در دنیایی واقعی ملزم و مجبور به زندگی کردن می باشند یا اینکه به نحوی به زندگی خود پایان دهند.
پیش فرض سوم :
موجودات را در حد فهم عقل بشری پیدا کرد و ورای آن مورد بررسی نیست.
فلسفه ی درستین :
فلسفه ی درستین چیست؟
پاسخ : فلسفه درستی کلیتی از فلسفه ی موجودات و اشتراکات ، فلسفه ی وجود فطریات ، فلسفه ی به زیستی اجتماعی ، متدهای کشف درستی ، متد و قاعده ی خروج از مبدأ انسانیت ، متد ساخت فراایدئولوژی و متد پالایش دیگر مکاتب ، اندیشه ها ، جهان بینی ها ، ایدئولوژی ها و... برای ساخت فرا ایدئولوژی درستین می باشد.
فلسفه ی موجودات و اشتراکات :
مقدمه:
برای شرح فلسفه ی موجودات و اشتراکات ابتدا باید بخش مربوط به موجودات و سپس بخش اشتراکات را شرح داد.
موجودات:
موجود چیست؟...( معرفت شناسی )
ریشه یابی معنای موجود :
طبق فرهنگ معین موجود یعنی آفریده شده ، هست شده.
در فلسفه ی درستین موجود به معنای چیزی که وجود دارد ، هست شده است ، یاآفریده شده است ،خلق شده است ، استعمال می شود ، پس موجود چیزی است که وجود دارد.
حال سؤال هایی پیش می آید ، موجود چه چیزی است؟
هرچیزی که توان هست شدن داشته باشد.
چه چیزی توان هست شدن دارد؟
هر چیزی که ممتنع الوجود نباشد.
چه چیزی ممتنع الوجود نیست؟
هر چیزی که وجود داشتن آن محال نباشد.
چه چیزی وجود داشتن آن محال نیست؟
هر چیزی که قادر به شناخته شدن باشد .
چه چیزی قادر به شناخته شدن است؟
هر چیزی که کلیات آن قادر به وجود باشد.
چه چیزی کلیات آن قادر به وجود است؟
اندکی صبر ، برای درک این مطالب و پاسخ به این سؤال باید پاسخ مفصلی داد که پی در پی خواهند نقل شد.
طبق نظریات :
واقع گرایان :
طبق نظر این دسته ، « کلیات » وجود عینی و واقعی دارند . ( کلیات مفهوم ذهنی صرف نیستند . ) از شخصیتهای برجسته این مکتب سنت آگوستین و سنت توماس آکویناس میباشند . آگوستین در همه امور ( حتی مسئله شناخت ) شناخت نفس و شناخت خدا را مهم ترین شناخت میدانست و در مقابل شکاکان ، « علم به نفس » را مشمول هیچ یک از شبهات آنها نمیدانست ، وی علاوه بر اینکه قائل به « امکان معرفت » بود بر « امکان معرفت نسبت به خدا » تأکید فراوان داشت . و توماس آکویناس هم همچون فلاسفه مسلمان مراحل ادراک را حس ، خیال و مفاهیم کلی عقلی میدانست.
مفهوم گرایان:
بنا براین مبنا «کلیات » مفاهیمی در ذهن بوده که عقل آنها را از طریق آنچه از حس و خیال پدید آمده ، انتزاع میکند ، به عبارت دیگر کلیات ، مفاهیمی بوده که صرفاً عملکرد ذهن بوده و تنها در ذهن جای دارند . از شخصیتهای برجسته این دوره میتوان به پیتر آبلارد اشاره کرد.
نام گرایان:
بر اساس این نظریه «کلیات » چیزی جز لفظ عام و اسم عام نبوده و فقط الفاظ جزو امور کلی هستند. ویلیام اکامی از شخصیتهای برجسته این دورهاست که قائل بود اساساً مفهوم کلی ، هیچ واقعیتی در ذهن و خارج ندارد . یکی دیگر از صاحب نظران این مکتب بویس میباشد . نماینده دیگر این حوزه روسلان بوده که معتقد است فقط «جزئی» در خارج وجود دارد.
پیشتر « مسئله شناخت » توسط سقراط و سپس افلاطون و بعد ارسطو مطرح شده بودکه به مخالفت با آراء سوفسطائیان پرداخته و اصول و قواعدی را به خاطر مقابله با مغالطات و برای درست اندیشیدن و سنجش استدلالها تدوین کردند.
بعد از این برهه ، سه مشرب فکری اصلی به شرح و توضیح آراء سقراط ، افلاطون و ارسطو پرداختند.
تجربه گرایان:
اپیکوریان و رواقیون از پیروان اصلی این مشرب اند که رهبران این دو به ترتیب اپیکورس و زنون میباشند . اپیکور معتقد بود که « معرفت حسی » اساس معرفت بشری است و به همین خاطر اعتبار ریاضیات را انکار میکرد ؛ زیرا مسائل آن با معرفت حسی قابل اثبات نبود. رواقیون هم با رد نظریات افلاطون و ارسطو قائل به وجود « فرد » شده و معتقد بودند که معرفت صرفاً شناسائی اشیاء و افراد « جزئی » میباشد.
شک گرایان:
برجسته ترین شخصیت این نحله پیرهون است که معتقد به عدم امکان شناخت ذات و واقعیت اشیاء بود . به نظر وی فقط میتوان دانست که اشیاء چگونه به نظر میرسند و نمود پیدا میکنند . طبق این قول ، یک شیء واحد برای چند نفر به صورتهای مختلف ظهور پیدا کرده و در عین حال این ظهورات دارای اعتبار میباشند در نتیجه نمیتوان به حقانیت هیچ کدام از آنها حکم کرد.
نو افلاطونیان:
مشهورترین حوزه این مذهب ، حوزه افلوطینی است که پایه گذار آن افلوطین در قرن سوم پس از میلاد میباشد. مکتب وی که بیشتر جنبه عرفانی داشت در حقیقت التقاطی بود از نظریات افلاطون و ارسطو. او برای ادراک سه مرحله قائل بود که پس از این سه مرحله ، نوبت به مرحله عالی یعنی شهود و متحد شدن با « احد » میرسید ، آن مراحل عبارتند از: ادراک حسی ، فهم ، عقل .
در دوره ی جدید نیز دو مکتب مهم شکل گرفتند و در باب شناخت معرفت که نظریات آنها نیز بسیار مهم می باشد.
معرفت شناسی :
معرفتشناسی یا شناختشناسی (Epistemology) شاخهای از فلسفه است که به عنوان نظریه چیستی معرفت و راههای حصول آن تعریف میشود و به ویژه راه های شناخت را بررسی می کند و از این روی برای ما قابل توجه است.
نظریات موجود :
عقل گرایان:
مسلک اصالت عقل تحت تأثیر افکار افلاطون ، توسط فیلسوف فرانسوی رنه دکارت که « پدر فلسفه جدید » لقب گرفته بود ، به وجود آمد.
اقدامی که دکارت برای مقابله با شک گرائی انجام داد ، سیستماتیک کردن « معرفت » بر اساس « شک دستوری » بود تا اینکه بعد از گذر از دوازده مرحله به یقین برسد.
سیر شک گرائی دکارت بدین صورت بود که ابتدا خطای حواس ، سپس مسئله خواب ( اینکه شاید همه آنچه احساس میکنیم ، خواب و خیال باشد) و در نهایت شیطان فریبکار را ( که شاید شیطان با تصور «۲+۲ » ، «۴ » را در ذهن ما ایجاد کرده باشد نه اینکه واقعاً چنین باشد . ) مطرح کرد تا اینکه به « شک مطلق » رسید . وقتی که وی در مرحله دوم ، پس از رسیدن به شک مطلق میخواست به یقین سیر کند ، چنین گفت : من در هر چیزی که شک کنم در شک خودم که نمیتوانم شک بکنم بلکه به شک خود ، یقین دارم ؛ چرا که « شک » هم خود ، نوعی تفکر است ، بنابراین با رسیدن به « یقین به شک » به « یقین به شاک » رسید.
جریان « عقل گرائی » بعد از دکارت ، توسط فیلسوف فرانسوی مالبرانش ادامه و تجدید یافت . به نظر وی ، حواس در ادراکات خویش خطاپذیر بوده و آن گونه که واقعیتی هست به ما معرفت دست نمیدهند.
سومین شخصیتی که جریان عقل گرائی را پی گرفت و در رشد آن مؤثر بود اسپینوزا فیلسوف هلندی یهودی الاصل بود که راه حل دکارت در صدق ( که وضوح و تمایز بود. ) را پذیرفت و تلاش کرد تا بین دو سنت « نام گرائی » و « عقل گرائی افراطی » آشتی ایجاد بکند .
یکی دیگر از اندیشمندان این مشرب ، لایب نیتز میباشد که از بسیاری جهات شبیه اسپینوزا است . او نخستین کسی بود که میان حقایق ضروری ( منطقی ) وحقایق حادث ( واقعی ) تمایز روشن قائل شد.
تجربه گرایان:
تجربه گرائی گرایشی است که در آن « عقل » در ادراکات بشری کنار زده شده و اصالت از آن « حس » دانسته میشود و ادراکات هم اعم است از اینکه ، فقط با « حس ظاهری » باشد یا فقط با « حس باطنی » یا با « هر دو » .
شخصیتها و نمایندگان بزرگ این مکتب عبارتند از: «جان لاک ، جرج بارکلی و دیوید هیوم که از میان این شخصیتها ، هیوم تجربه گرای محض بود و لاک ، ادراکات حسی را اعم از ظاهری و باطنی میدانست و بارکلی هم فقط حواس باطنی را در ادراکات معتبر میشمرد .
عقل گرائی قرن هفدهم و تجربه گرائی انگلیسی در اندیشههای ایمانوئل کانت فیلسوف آلمانی تبلور پیدا کرد . وی زمانی قدم به عرصه فلسفه گذاشت که از یک سو به اذعان خودش ، فلسفه هیوم او را از خواب جزم گرائی بیدار کرده بود ، و از طرفی هم قائل بود با وجود اینکه معرفت از تجربه حسی شروع میشود ولی این بدین معنی نیست که همه معرفتها یکسره قابل تأویل و تقلیل به تجربه حسی شود . وی ذهن را به عینکی بر روی چشم « نفس » انسان تشبیه کرده بود که همواره بین او و واقعیات پرده رنگی میکشد ، با این کار نه تنها فلسفه کانت نتوانست مشکل « مطابقت بین عین و ذهن » را مرتفع بکند بلکه حل آن محال قلمداد شد . در حقیقت به نظر وی ، « معرفت » یعنی تجربه حسی و آنچه عقل و ذهن بر آن میافزاید ؛ یعنی « ذهن به علاوه خارج » .
درباره تأثیرگذاری کانت بر روند فلسفه گفته شدهاست که رویکرد نظامهای فلسفی قبل از او « هستی شناسانه » بود ، ولی بعد از او « معرفت شناسانه » شدند و به همین خاطر است که فلسفه او به « فلسفه نقدی » معروف میباشد. خلاصه آنکه فلسفه نقدی وی با شروع از ذهن شناسی تدریجاً آدمی را به نوعی « ایده آلیسم » میکشاند.
بعد از کانت ، مکتب ایده آلیسم که مقدماتش توسط خود وی فراهم شده بود ، پا به عرصه وجود گذاشت . طرفداران این مکتب معتقد بودند که اصلاً چه ضرورتی دارد تا به واقعیتی ناشناختنی ملتزم شویم؟ خصوصاً این که طبق مبانی فلسفه کانت ، امر واقع خارج از « من » قابل اثبات نبود.
بنابراین فلاسفهای همچون « یوهان فیشته ، هگل و شوپنهاور » فلسفه کانت را به تکامل رسانده و آن را وارد مرحله جدیدی کردند.
هدف:
هدف از نوشتن مطالب فوق بجز بیان و توضیح مفصل مطلب ، نشان دادن تعدد نظر در دو موضوع متصله بود و تعدد نظر ها را دیدیم ، حتی در دوره ی جدید با بحث وجود خدا نیز رو به رو شدیم اما ابتدا باید گفت که بحث اصلی ما راجع به وجود یا نبود خدا نیست ، زیرا موضوع فلسفه ی موجودات و اشتراکات نیز خدا نمی باشد از این روی به وسیله ی دیالیکتیک تعدد ها از بحث خدا رد می شویم ، زیرا هر چه هست انسان( من نوعی ) وجود دارد و باید زندگی کند پس بهتر است به ادامه ی بحث بپردازیم و باید وجود و روش شناخت آن را بفهمیم .
در این مورد نیز مسئله این نیست که آیا حواس پنج گانه فقط قادر به درک وجود است یا عقل.
خوب است که دلیل علمی نیز ایراد کرد و گفت که حواس پنج گانه قادر به درک امواج الکترومغناطیس و خیلی چیز های دیگر نمی باشد و در این جا عقل بر حواس مسلط است زیرا حواس ضعف دارند ، مثلاً محدوده ی امواج بسیار گسترده است اما بینایی انسان فقط بین 400 تا 700 نانومتر را می بیند و نمی توان گفت هر چیز دیگری که خارج از این محدوده است چون آن را نمی بینیم وجود ندارد و لازم است عقل همه چیز را پردازش کند اما باید گفت که در این مورد نیز قصد نزاع و تفصیل موضوع را نداریم بلکه به وسیله ی دیالیکتیک تعدد ها هم حواس را می پذیرم هم در درجه ی بالاتری عقل را قبول داریم و از هر دو برای شناخت استفاده می کنیم زیرا بحث سر جدایی و تفکیک این دو از هم نیست ، بحث این است که آیا روش دیگری وجود دارد که وجود را دریابیم؟ آیا طرق علمی دیگری وجود دارد؟
خیر( اگر راه دیگری نیز یافت شد مجموع همه ی راه ها را می پذیریم ).
آیا بنشینیم تا روشی اختراع و ایجاد شود سپس به دنبال فهم این مهم برویم؟ این بحث عقلانی است؟
خیر
پس راه حل چیست؟
عقلانی این است که با استفاده از هر چیزی که فعلا در دست داریم کلیات و وجود را بیابیم.
در ادامه باید گفت که ما انسان ها چه در خواب و رؤیا باشیم چه در حقیقت ، ملزمیم که زندگی کنیم به هر حال در این دنیا ما می توانیم بیندیشیم ، حتی اگر اندیشه ی ما ناقص و چیزی پیش پا افتاده باشد فقط همین را داریم و ما می خواهیم در سیطره ی همین مهم چیز هایی که وجود دارند را بیابیم .( پیش فرض 3 ) .
پس می فهمیم که من می اندیشم ، پس عقل دارم و وجود عقل امری بدیهیست ،چرا ؟
چون عقل است که چه در معنای ظاهری و یا در معنای وهمی می اندیشد ، حال می خواهد واقعاً عقل وجود داشته باشد یا نداشته باشد ، عقل متصل به روح باشد یا نباشد به هر حال چیزی به نام عقل را داریم که بتوانیم به وسیله ی آن بیندیشیم یا در کلامی دیگر ما قدرت اندیشیدن را داریم.
در این دنیا که چه خواب باشد و چه رؤیا و چه حقیقت باشد ما قدرت اندیشیدن را داریم و هر چیزی که به عقل بیاید ممکن الوجود است و ممتنع الوجود نیست.( پیش فرض 3 ) .
وقتی حواس ما چیزی را درک نکند نمی توان گفت آن چیز وجود ندارد مانند مثال امواج الکترومغناطیس ، اما حواس ما ابزاری برای درک وجود است ولی همیشه کارآمد نمی باشد و فهم عقل در درجه بالاتری قرار دارد ، عقل بشری .
چیزی که شاید به عقل دیگری برسد و به عقل من نرسد با اثبات وی برای دیگران به عقل بقیه نیز خطور می کند و ممتنع الوجود نیست ، هر چند که در آن زمان وجود نداشته باشد ، مثل اتومبیل که ابتدا روزی به عقل کسی خطور کرد اما وجود خارجی نداشت ولی انسان آن را ساخت و وجود خارجی نیز پیدا کرد ، پس هر چیزی که به عقل بشری بیاید ممکن الوجود است و چون تمام دارایی ما برای درک وجود ، عقل می باشد و طی آن حواس پنج گانه وجود دارد پس ما همین محدوده را بررسی می کنیم و نزاع ها را تمام کرده و به اثبات وجود ها می پردازیم.
پس به وسیله ی دیالیکتیک تعدد ها به این نتیجه رسیدیم که عقل و حواس با هم وجود ممکن الوجود را تشخیص می دهند.
چرا ممکن الوجود ها را در حد و سیطره ی عقل بررسی می کنیم؟
زیرا چیزی که ورای عقل بشری باشد بر زندگی بشر تأثیری ندارد.
شاید ممکن الوجودی باشد که بر زندگی انسان نیز تأثیر می گذارد و ورای عقل می باشد ، حال چه می شود؟
هر ممکن الوجودی که بر زندگی انسان تأثیر می گذارد ، قابل فهم است ، زیرا انسان تأثیرات آن را می فهمد و فهم آن یعنی ورای عقل انسان نیست ، همچون خدا .
شاید بهتر باشد خدا را واجب الوجود در نظر بگیریم ، اما به هر حال خدا وجود دارد و از آنجا که ما مفهوم ممکن الوجود و واجب الوجود را با توجه به انسان( من نوعی ) جعل می کنیم ، در اینجا حتی اگر خدا را ممکن الوجود در نظر بگیریم ، از این روی که همین حالا بنده از خدا نام می برم و می نویسم عقل من تا حدی خدا را بررسی می کند ، پس ورای عقل بشری نیست و خدا نیز در محدوده ی عقل است ، حال تأثیر گذاری وی به چه شکل است و تا چه حد می باشد و ... بحث سر کیفیت درک نیست بلکه بر سر اثبات وجود است و همین که سر مفهوم خدا نزاع می کنیم تأثیر گذاری یک ممکن الوجود است.
راه های فهم وجود:
هر چیزی که ممتنع الوجود نباشد( به عقل انسان بیاید ) حداقل ممکن الوجود می باشد.
هر ممکن الوجودی که توسط عقل و ابزار حواس درک شود در دنیای انسان( من نوعی )واجب الوجود است.
در مواقعی سؤال پیش می آید که ممکن است ممکن الوجودی به وجود آید اما نه عقل و نه حواس پنج گانه نمی فهمند که چه هست در چنین حالتی چه می شود؟
در پاسخ باید گفت همین که ما می گوییم چیزی وجود دارد اما ماهیتش را درک نمی کنیم یعنی چیزی وجود دارد و ندانستن چیستی آن دلیل بر وجود نداشتنش نیست.
میزان آگاهی :
در اینجا باید گفت میزان آگاهی(awareness) و خود آگاهی(consciousness) مورد توجه ما نیست.
با توجه به اینکه آگاهی ما نسبت به موجود کیفیت آن را بیان می کند اما کیفیت بحث وجودی آن را تحت الشعاع قرار نمی دهد و آن چیز که مهم است وجود موجود است.
خود آگاهی :
در باب این مسئله تعدد نظر آنقدر زیاد است که در حوصله ی این کتاب نمی گنجید تا آنها را تک به تک شرح داد اما به وسیله ی دیالیکتیک تعدد می توان بر سر آن تصمیم گیری کرد و به نتیجه رسید آن چیز که در بحث خود آگاهی مورد توجه است این موضوع می باشد که در فلسفه ی خود آگاهی دیدگاه های ماتریالیستی فراوانی وجود دارد و سئوال بزرگ این است که چگونه انسان میتواند از امور مختلف آگاه باشد در حالی که ابزار فیزیکی مانند مغز و اعصاب به تنهایی هرگز نمیتوانند حالت خودآگاهی داشته باشند . ماده گرایان بزرگ همانند دانیال دنت امروزه اذعان دارند که خودآگاهی صرفاً نتیجه ی یک سیستم پیچیده ی مطلقاً فیزیکی است.
در این باب باید گفت که این موضوع یعنی امکان دارد مغز انسان درون یک خمره ای از ماده ی خاص باشد و به کامپیوتری متصل است و همه چیز در این کامپیوتر وجود دارد و ورای آن چیزی نیست و دنیایی حقیقی و خارجی وجود ندارد.
شاید تمام این نظریات درست باشد و شاید غلط ،کاری به درست و غلط بودن آن نداریم و اثبات آن را به اهلش وا می گذاریم اما مهم است به وسیله ی دیالیکتیک تعدد ها سر این موضوع به نتیجه ای رسید و نزاع ها را تمام کرد از این رو باید گفت که چه ما در خواب و رؤیا باشیم ، چه در خمره ای از مواد خاص و متصل به کامپیوتر و چه در دنیایی حقیقی و آن طور که آن را درک می کنیم باشیم به هر حال در جایی هستیم و چیزی وجود دارد که ما از آن به عنوان من یاد می کنیم و در آن زندگی می کنید ، پس مهم است که فقط همین را مد نظر گرفت که در محیطی زندگی می کنیم و باید زندگی کنیم ، فقط همین مهم است.
اثبات وجود من:
حال باید به سراغ موجودات برویم ، برای اثبات وجود ، وجود دیگر چیزها ابتدا باید به سراغ اثبات خود برویم.
در این زمان که بنده این متون را می نگارم ، شاید فقط خود من زندگی می کنم و در این محیط که از نظر ذهن من بزرگ و بی کران است فقط من زنده ام و بقیه وجود خارجی ندارند بلکه تصاویر یا چیز هایی هستند که برای هدف خاصی آفریده شده اند و من حقیقت آنها را نمی دانم اما همین که من می اندیشم ، یعنی منی وجود دارم.
اثبات :
چون من می اندیشم و اندیشه ی من معلول وجود من است پس وجود من برای خودم واجب الوجود است.
پس من هستم اما بقیه نسبت به من ممکن الوجود هستند ، ولی چون در دنیای من به هر حال بقیه اعم از انسان ، حیوان و... وجود دارد و باید با آنها هم زیستی کنم پس آنها نیز وجود دارند ، چون در دنیای من وجود دارند.
اثبات وجود دیگران :
اگر شما این مطالب را مطالعه می کنید دو حالت وجود دارد ، یا اینکه من ( نویسنده به عنوان فردی دیگر )وجود واقعی دارم و بحثی نیست یا اینکه من( نویسنده ) وجود خارجی ندارم و این مطالب به هدف خاصی به شیوه ی خاصی برای شما تدوین شده است ، اما به هر حال شما این مطالب را می خوانید و در مورد آن می اندیشید اما همین که شما می اندیشید ؛ یعنی شما وجود دارید.
اثبات:
شما ( خواننده ) می اندیشید و اندیشه ی شما معلول وجود شماست و شما نسبت به خودتان واجب الوجود هستید و من( نویسنده ) ممکن الوجود می باشم .
مسئله ی حیاتی این است که آیا شما می توانید همین کتاب را بردارید و در دنیای خودتان که من نیز وجود خارجی ندارم را به نام خودتان ثبت کنید ؟
خیر زیرا در دنیای شما ، من چه وجود حقیقی داشته باشم و چه نداشته باشم به هر حال هستم و این امر باعث می شود شما به جبر مجبور به رعایت قوانین و مقررات دنیای خودتان باشید.
« این قوانین و قواعد همان قواعد درستی است که در فصل بعد کتاب آن را توضیح خواهم داد. » .
پس اندیشه نشان وجود من است ، پس من موجود هستم و هر آنچه در دنیای من به وسیله ی عقل و حواس من دریافت می شود موجود است و وجود دارد.
دیگر انسان ها ، حیوانات ،سیارات ، صداها ، مزه ها ، بو ها ، رنگ ها و هر چیز دیگری که به وسیله ی حواس و امواج الکترومغناطیس، مثلث متساوی الاضلاع ،دایره و هر چیزی که نمود عقلی دارد و توسط عقل ثابت و درک می شود نیز وجود دارد.
« مهم این نیست که موجودات اعم از زنده و بی جان وجود خارجی دارند یا خیر مهم این است که در دنیای شخصی ما وجود دارند. » .
اشتراکات :
مقدمه :
در دنیایی که به طور شخصی در آن زندگی می کنیم بجز خود من دیگر موجوداتی نیز در آن زندگی می کنند که در بخش موجودات وجود آنها اثبات شد.
موجوداتی از قبیل انسان ، حیوان ، نباتات ، بی جان ها و... .
حال تمام این موجودات اشتراکاتی دارند که برای جلوگیری از هدر رفتن وقت و انرژی فقط اشتراکات انسان ها را با یکدیگر بررسی می کنم زیرا با اینکه ما با تمام موجودات زندگی و هم زیستی می کنیم اما اکثراً در رابطه با انسان ها هستیم . اگر دنیا به گونه ای بود که روباه می توانست فروشنده ی یک مغازه و درخت راننده ی یک تاکسی باشد آن زمان مجبور به بررسی و یافتن اشتراکات ( انسان – انسان ) ، ( انسان – حیوان ) ، (حیوان – حیوان) ، ( انسان – گیاه ) ، ( گیاه – گیاه ) ، ( گیاه – حیوان ) بودیم ، اما حال فقط نیاز است مشترکات ( انسان – انسان )را بررسی کنیم.
-----------------------------------------------
نکته 1: برای جلوگیری از زیاده گویی و دوباره گویی هایی که پیش خواهد آمد مسئله ی امکان غیر حقیقی بودن همه چیز بجز خود را تکرار نمی کنم اما عدم بازنویسی آن منظور بر فراموشی موضوع نیست.
پیشتر ثابت شد که من وجود دارم .
پس من وجود دارم و حال من یا تصادفی ایجاد شده ام یا خالقی داشته ام.
دوباره از روش دیالیکتیک تعدد نظر از این موضوع رد می شویم چون بحث ما بر سر خلقت انسان نیست و آن را به اهلش واگذار می کنیم اما حقیقت این است که منی وجود دارد.
حال دو حالت وجود دارد ، در این دنیا یا من وجود دارم و بقیه خیالی هستند و یا همه وجود دارند و با هم هستیم.
دوباره باید از روش دیالیکتیک تعدد استفاده کنیم و باید گفت که در هر دو صورت منی وجود دارد و دیگرانی نیز وجود دارند و واقعی یا خیالی بودن آنها مهم نیست بلکه به هر حال باید با هم زندگی کنیم و به اصولی پای بند باشیم و در هر دو صورت شباهاتی میان من و دیگر انسان ها وجود دارد و بحث بر سر شناخت این اشتراکات است.
این اشتراکات بر می گردد به سرشت خود فرد یعنی اینکه من چه هستم؟
آن چیز که واضح است این من که می اندیشد یک انسان است.
انسان:
انسان چیست؟
انسان هایی که امروزه در اطراف ما زیست می کنند انسان خردمند یا(Homo sapiens) نام دارد که یک پستاندار دوپا از خانواده ی انسانسانان است . مدارک بهدستآمده از دی .ان . ای نشاندهنده ی آن است که انسانهای امروزی نزدیک به ۲۰۰٫۰۰۰ سال پیش از آفریقا سرچشمه گرفتند ، انسانهایی که دارای هوش تکامل یافته ی بالا ، توانا در تجزیهوتحلیل ، زبان سخن گفتن ، درونگرایی و احساسات بودند . این استعداد روحی همراه با یک بدنِ راستقامت با توانایی راه رفتن و بازوان آزاد برای گرفتن اشیا ، انسانها را قادر به رفتن به سفرهای طولانی و استفاده از هرنوع ابزاری که خود میساخت ، نمود.
فیزیولوژی ، ژنتیک و چرخه ی زندگی:
حقیقت امر این است که فیزیولوژی بدن انسان ها جز اشتراکات انسان هاست این امر در باب ژنتیک و چرخه ی زندگی انسان ها نیز صادق است اما برای جلوگیری از هدر رفتن وقت و انرژی دیگر به معرفی این بخش نمی پردازم و شما را به منابع دیگری ارجاع می دهم .
روانشناسی ، هوشیاری و افکار:
مغز در انسان مرکز دستگاه عصبی است و نقش مرکز اصلی کنترل سیستم عصبی خارجی را بر عهده دارد . مغز کنترل کننده فعالیتهای سطح پایین و غیرارادی بدن مانند هضم و تنفس است و از طرفی وظیفه کنترل فعالیتهای سطح بالا و خودآگاه مانند تفکر و استدلال را نیز بر عهده دارد . این فعالیتهای شناختی و مغز و همچنین نتایج رفتاری آنها مبنای تحقیقات در علم روانشناسی را تشکیل میدهد .
با توجه به قابلیتهای بالای مغز انسان در فعالیتهای سطح بالا ، مغز انسان به عنوان هوشمندترین مرکز عصبی در بین تمامی گونههای حیوانی شناخته میشود . در حالی که بسیاری از حیوانات قادر به ساختن ساختارها و استفاده از ابزارهای ساده بیشتر با استفاده از غریزه یا تقلید هستند ، مغز انسان قادر به ساختن ساختارهای بسیار پیچیده و وسیع است و این قابلیت به طور واضحی در طول زمان روشن شده است . حتی ابزارها و بناهای ساخته شده به وسیله انسانهای اولیه هم بسیار پیشرفتهتر از هر ابزار یا بنایی بودند که به وسیله حیوانات ساخته شده.
انسان موجودی است دارای قدرت حل مسئله ، انسان میتواند مسائل ، معما و فرمولهای ریاضی را حل کند اگر مسئلهای برای انسان پیش آید بسته به نوع( دشواری و آسانی مسئله ) میتواند آن را حل کند . در طول زمان مسائل و مشکلات زیادی برای بشر پیش آمده و هر کدام درگیریهای ذهنی را ایجاد کردهاند ولی انسان از بی جواب گذاشتن این مسائل و مشکلات کوتاه نیامده و با تلاش جدی در پی پاسخی برای آن کوشیدهاست . انسان با تدبیر و تلاش خود کوشیده تا هر روز زندگی بهتری نسبت به گذشته خود داشته باشد ، این بهتر بودن زندگی بدین معنی است که هر روز دارای تکنولوژی بالاتر و رسیدن به آسایش بیشتر است . پس ماشینها دست سازی که بشر ساختهاست کارهای او را انجام میدهد و خود به استراحت و آسایش بیشتر میپردازد.
تمایلات جنسی و عشق:
برای عشق در طول ادوار گوناگون فلاسفه و محققین نظرات گوناگونی ارائه کردهاند . تا قبل از قرن گذشته و قبل از تحقیقات علمی و فیزیولوژیک مدرن شاید بتوان دو نحله مختلف فکری را عنوان کرد نخست عرفا که عشق را ودیعهای الهی و بند اتصال انسان و هستی به خداوند می پنداشتند که در این راه شعراء اشعار و نویسندگان آثار بسیاری پدید آوردهاند. و اما گروه دوم که فلاسفه بودند که هر کدام حسب جهان بینی و نگرش خود به گونهای سعی در توصیف آن نمودهاند . از جمله میتوان به فیلسوف تأثیر گذار قرن ۱۹ آرتور شوپنهاور اشاره نمود که عشق را نمودی از اراده بقا در انسان و هستی میشناسد. در حال حاضر علم روانشناسی این پدیده را جزوی از ساختار مغز میداند.
ادبیات ، فلسفه ، هنر:
هنر از گذشتههای دور پیش از تاریخ تا عصر جدید با بشریت همراه بودهاست و از آن موقع تاکنون پیوسته آثار هنری وجود داشته است . هنر یک نمود غیر جاندار از رفتار انسانها و یک خصوصیت کلیدی متمایز کننده انسان از گونههای دیگر است. هنر قدمت تاریخی نزدیک به ۳۵٫۰۰۰ سال پیش را دارد ، درست زمانی که بشر توانست اندیشیدن را آغاز کند. همچنین است وضع تفکر فلسفی و ادبیات .
اشتراکات انسان ها:
پس از اینکه انسان را به طور جزیی شرح دادم ، به برخی از خواسته ها و تمایلات آن اشاره کردم ، در اینجا باید دید این تمایلات چیست و ریشه ی آن از کجاست؟
آن چه که واضح است این می باشد که انسان ها به شخصه نیازمند خیلی چیز ها هستند و خیلی چیز ها را دوست می دارند ، نیاز هایی همچون خوردن وآشامیدن ، ارضای غرایز جنسی و... و خواستار چیز هایی همچون میل به کمال ، علاقه به زیبایی ، عاشق پیشگی و... می باشند که از نظر بنده ریشه ی همه ی این مسایل نیاز وجودی انسان است.
( در مکتب فکری درستی اندیشمندان دیگری نیز وجود دارند که ریشه ی این مسایل را تنها نیاز نمی دانند اما از نظر بنده ریشه ی این مسایل نیاز های فطری و وجودی انسان هاست.) .
به هر حال با کمی تدبیر متوجه می شویم که انسان ها مشترکات فراوانی دارند و با نگاه کردن به خود و اطرافیانتان این مشترکات را در می یابید ، در کل همین مشترکات هستند که انسان ها را در کنار یکدیگر جمع می کند و زندگی اجتماعی را شکل می دهد که از نظر بنده ریشه ی همه ی این ها نیاز های وجودی و فطری انسان هاست.
نیاز به عشق ، عاطفه ، غریزه جنسی و... باعث به هم پیوستن دو انسان می شود و سپس خانواده تشکیل می شود و این خانواده ها با هم در ارتباط قرار می گیرند و شبکه ی عظیمی به نام ملت و جامعه ی بشری را شکل می دهند.
اگر این نیاز ها و مشترکات نبود مطمئناً انسان ها به جای نزدیکی به یکدیگر روز به روز از هم دور تر می شدند.
حال این سؤال شکل می گیرد چرا ما انسان ها این نیاز ها را داریم؟
این سؤال مانند این است که بگوییم چرا برای تایپ یک مطلب باید روی صفحه کلید فشار دهیم ، مسلماً این امر
باز می گردد به شیوه ی شکل گیری انسان.
نتیجه ی فلسفه ی موجودات و اشتراکات :
تا اینجا توانستیم ثابت کنیم که موجوداتی وجود دارند و این موجودات با هم اشتراکاتی دارند که ریشه ی این اشتراکات به نیاز های فطری انسان ها باز می گردد ، پس برای فهم تک به تک این نیاز ها و مشترکات باید دانست ریشه ی فطری آنها از کجاست و چه هست ، از این جا به بعد وارد فلسفه ی فطریات می شویم.
فلسفه ی فطریات:
مقدمه:
فلسفه ی فطریات اصولاً به ریشه یابی ، بررسی و یافت مشترکات انسانی می پردازد و در ادامه ی فلسفه ی موجودات و اشتراکات است و از آنجا که این اشتراکات از شیوه ی آفرینش ابتدایی انسان و نیاز های وجودی آنها سر چشمه می گیرد نام آن را فلسفه ی فطریات گذاشتیم ، زیرا اصولاً معنای کلمه ی فطرت در عربی « شکافتن » و «آفریدن و ایجاد اولیه و بدون سابقه » است . فطرت هم ساخت را می رساند و هم ریخت و مفاد ساخت ، در واقع فطرت به مفهوم چگونگی ساخت است . و در فارسی نیز همین برداشت وجود دارد از این روی این نام را جعل کردیم.
در فلسفه ی فطریات ما تمام چیزهایی که به وجود اولیه و بدون حجاب یا بدون لایه ی انسان ، در کلامی دیگر به وجود خالص و خاص انسان باز می گردد جز فطریات در نظر می گیریم .
زیبایی و خارق العاده بودن این فلسفه در این می باشد که ابتدا به وجود مشترکات که پیشتر نیز ثابت شد اشاره سپس به طور ترتیبی اثبات های خود را ارایه می دهد.
فطریات پایه ی اشتراکات:
مقدمه:
بزرگانی همچون افلاطون ، ارسطو ، امانوئل کانت ، فروید ،آلفرد آدلر ، کارل گوستاو یونگ ، گوردون آلپورت ، اریک فروم ، ماکس شلر و ... به وجود فطرتی ذاتی معتقد بودند تا جایی که افلاطون در این باب می گوید : « روح انسان پیش از تولّد و تعلّق به جسم ، در عالم مثل نسبت به همه چیز آگاه شدهاست و جسم و مادیات همچون حجابی میان او و دانستههایش هستند ، و یادگیری در این جهان ، درواقع یادآوری دانستههایی است که در « عالم مُثُل » کسب و در این عالم فراموش کردهاست » .
و یا رنه دکارت می گوید : « تصورات ، توهم خدا ، کمال و قضایای ریاضی و همه دانستههای انسان فطریاند و تجربه و حس ( که آنرا عامل خطای فکر میداند ) در حصول این دانستهها نقشی نداشتهاست ».
و بزرگانی نیز همچون دیوید هیوم ، جان لاک ، امیل دورکیم ، ژان پل سارتر ، رفتارگرایان و... به وجود فطرتی ذاتی معتقد نبودند تا جایی که دیوید هیوم می گوید : « همه ادراکات و دانستههای انسان اکتسابیاند و تنها با حواس پنجگانه بهدست میآیند ».
بسیاری از مارکسیستها و اگزیستانسیالیستها نیز از منکران وجود فطرتاند و ماهیت انسان را تأثیرپذیرفته از محیط میدانند.
بنده در مقام یکی از کوچکترین متفکرین فلسفه ی درستی تأکیدی بر رد یا اثبات هیچ کدام از این دو نظریه ندارم و حتی سعی بر اثبات وجود فطرتی ذاتی که یکی از پایه های بنیادی فلسفه ی درستی می باشد را نیز ندارم بلکه تعدد نظرات را که یکی از جنبه ها و ابعاد فطری انسان ها می باشد را می دانم( دیالیکتیک تعددها ) ، آنگونه که از اول خلقت انسان نیز هیچ گاه ندیده ایم که انسان ها همگی زیر پرچم یک فکر ، نظریه ، ایدئولوژی یا مکتبی خاص بروند بلکه تعدد نظر همیشه وجود داشته است و فلسفه ی درستی این را یکی از واضحات فطرت و یا نقطه مشترک انسانی می داند.
طبق دیالیکتیک تعدد ها آنچه که فلسفه ی درستی بر آن تأکید دارد وجود یک فطرت ذاتی در بین همه ی انسان ها نیست و سعی ندارد که حتماً بگوید فطرت منشعب از ذات است یا محیط بلکه تعدد را می پذیرد اما آنچه که واضح است این می باشد که چیزی مشترک در بین انسان ها وجود دارد ، اینکه همگی زیبایی را دوست دارند ، هرچند تفاسیر و برداشت ها از زیبایی متفاوت باشد ، همه آزادی را دوست دارند هرچند تفاسیر و برداشت ها از آزادی متفاوت باشد و... به هر حال نقطه مشترکات فراوانی در ذهن و وجود انسان ها وجود دارد که یا برداشتی از محیط می باشد یا امری ذاتی است و ما آن را فطرت همگانی می نامیم . چیزی که در وجود همه ی انسان هاست و برای ارضا آن می کوشند و کل نظام انسانی در جهان بر همین اصل بنا شده است.
چه دیندارانی که برای رضای خدا می کوشند تا یکی از جنبه های وجودی خود را که خداپرستیست را ارضا و چه مارکسیست هایی که خدارا نفی و بعد آنارشی و شکاکی خود را ارضا و چه لیبرالیست هایی که درست به هرگونه اعمال آزادی می زنند تا بعد آزادی خواهانه ی و جاه طلبانه ی فطرت خود را ارضا کنند و چه... .
تمام این مسایل ازجنبه های مثبت و منفی فطرت انسان هاست که فلسفه ی درستی سعی بر خوب و بد نشان دادن و نفی و تأیید این جنبه های فطری انسان ها ندارد بلکه می خواهد برای به زیستی اجتماعی برنامه ای مشخص تدوین کند که این جنبه ها با یکدیگر تداخل نکنند و مانع دیگر ابعاد فطری فردی و جمعی نشوند.
برای یافتن شاکله ها ، جنبه ها و ابعاد فطرت در فلسفه ی درستی که خود بر پایه فطرت جمعی می باشد چندین روش وجود دارد که به اختصار چندی از آن را ذکر می کنم :
چندی از روش های کسب درستی:
نگاه کردن به تاریخ بشری خود نمایانگر بسیاری از مسایل واضح است ، با نگاهی دقیق به تاریخ می توان دید برخی فعالیت ها بارها و بارها تکرار می شود همچون حرکات ظالمانه ،آزادی خواهانه ، جاه طلبانه و... این ها بخشی از فطرت انسانی می باشد.
نگاه کردن به حال و روز فعلی بشر که البته در تاریخ نیز گاهی وجود دارد و اموری که مکرر است همچون غذا خوردن ، خوابیدن ، پول درآوردن و... .
درک نیاز های انسان به وسیله ی علم همچون نوشیدن آب برای حیات بشر لازم است و یا آرامش برای داشتن حیاتی سالم لازم می باشد و... .
با این مقدمه برای فهم درستی به مفهوم فطریات وابسته ایم و ابتدا با توصیف فطریات می گوییم :
باید به جنبه های مختلف فطرت نیز توجه داشت.
فراحیوانی بودن:
ویژگیهای غیراکتسابی انسان -که از غریزه آگاهانهتر است- « فطریات » و گرایشهای مشترک بین انسان و حیوان « غریزه » نامیده میشود.
غیر اکتسابی بودن:
عوامل خارجی در بودن یا نبودنشان نقشی ندارند ؛ هرچند بر رشد یا رکودشان مؤثرند.
همگانی بودن:
هر انسانی دارای آنهاست و وابسته به زمان ، مکان و شرایط خاص نیستند.
قابل تجربه درونی بودن.
بدیهی بودن:
بینشهای فطری از لوازم وجود انساناند و انسان بهگونهای آفریده شده که این احکام را بفهمد ؛ پس هیچکس در آنها اختلاف ندارد . حتی اموری که در احکام عقلی اختلاف ایجاد میکنند ، در فطریات بیتأثیرند.
نیک بودن
اقسامی از فطریات به عنوان امر درست :
بینشی
بدیهیات اولیه
وجدانیات
ادراکات عقل عملی
آنچه به صورت علم حضوری فطری درک میشود.
گرایشی
گرایش انسان به این موارد فطری است:
جاودانگی
کمال یا قدرت یا حقیقت
لذت و سعادت و زیبایی
نیکی و فضیلت
آسایش: بیشتر اعمال انسان برای دستیابی به آرامش و آسایش است. همه از سختیها گریزاناند و تحمل آنها هم برای رسیدن به آسایش بیشتر در آینده است.
خلّاقیت
عشق و پرستش
…
بدیهیات :
در فلسفه ی درستی بدیهیات نیز جزء فطریات محسوب می شود و این از نو آوری های این فلسفه می باشد.
به مسایلی همچون 4 تقسیم بر 2 می شود 2 و... بدیهیات می گوید که شاید و بهتر گفته شود قطعاً در دیگر فلسفه ها بدیهیات جز فطرت قرار نمی گیرند اما از آنجا که بدیهیات در ذهن همه ی انسان ها جوابی واضح و مشترک دارد فلسفه ی درستی آن را جز فطریات می داند ، از این رو بدیهیات محض و واضح همچون قوانین ریاضی ، فیزیک ، شیمی و... که ثابت شده اند جز فطریات قرار می گیرد و از این جهت یکی دیگر از پایه های فلسفه ی درستی علم که مبتنی بر فطرت است می باشد.
طبق دیالیکتیک تعدد ها فلسفه ی درستی به تعدد نظرات قناعت و آن را قبول دارد اما اگر زمانی نظریه هایی راجع به یک موضوع خاص وجود داشته باشد و تعدادی از آنها رد و یکی از آنها به وسیله ی قوانین علمی و بدیهیات ثابت شود فلسفه درستی فقط قانون اثبات شده را قبول دارد و بر آن تکیه می کند.
مثلاً روزگاری ارسطو می گفت: « اگر جسمی از بالا به پایین می افتد به دلیل این است که همه چیز از خاک درست شده است و به خاک باز می گردد.».
شاید اگر نظریات دیگری هم وجود داشت فلسفه ی درستی آنها را می پذیرفت و هیچ کدام را رد نمی کرد اما چون قانون جاذبه به وسیله ی نیوتون ثابت شد فقط این قانون را می پذیریم زیرا فطرت انسان حقیقت جو است و حقیقت در اینجا فقط یک قانون علمی است.
جایگاه عقل:
در فلسفه ی درستی عقل انسان خود یکی از ارکان سنجش درستی و نادرستی است و این موضوع نیز به فطرت انسان باز می گردد زیرا عقل انسان خود پردازشگر فطرت است و چیزی است که فطرت را پردازش می کند و همچون کامپیوتری است که بر مبنای فطرت برنامه نویسی شده است پس ما عقل را مهمترین میزان تمیز درستی از نادرستی برای طرح برنامه ی به زیستی اجتماعی انسانی می دانیم.
پایه ها و مبنا ها:
بررسی مکاتب و تاریخ و نگاه به گذشته ی انسان ها و ایدئولوژی ها و میزان برآورده شدن فطریات انسان ها نیز یکی دیگر از پایه های شناسایی درستی است زیرا عقل که بر مبنای فطرت کار می کند تاریخ و گذشته را می سنجد و چیزهایی که به موجب آن فطریات و خواسته های انسان ها ارضا نمی شود را شناسایی می کند و راه درست را در می یابد.
مبدأ خروج از انسانیت:
با نگاه کردن به مکاتب و تاریخ کشور ها یک چیز به درستی مشخص است و آن میزان خروج از مبدأ انسانیت می باشد که میزان خروج از مبدأ انسانیت یکی از پایه های اصلی فلسفه ی درستی می باشد.
با نگاه به مکاتب و تاریخ واضحاً می فهمیم که یک مکتب یا یک روش حکومتی در تاریخ فلان کشور به چه میزان فرد را از نرسیدن به فطریات را باز می گذارد یا عمل به فطریاتی که به موجب آن مانع رشد فطریات دیگران می شود به دست می آید.
مثلاً با نگاه کردن به مکتب آنارشیسم به خوبی متوجه می شویم اگر همه ی انسان ها بر اساس فطرت پاکدامنی ، صلح جویی ، حقیقت جویی ،آرامش طلبی و... خود عمل کنند می توان در این جامعه ی آنارشیستی بدون وجود نهاد دولت و نیروهای امنیتی به زیبایی زندگی کرد اما اگر یکی یا گروهی از انسان های این جامعه در صدد این برآمدند که فطرت حرص و آز و قدرت و زورگویی و ظالمانه ی خود را در پیش بگیرند چگونه می توان عدالت ،آزادی ،صلح ،آرامش و... که نیاز های فطری دیگر انسان های همان جامعه است ارضا شود؟
این گونه است که مبدأ خروج از انسانیت را یکی از پایه های فلسفه درستی می دانیم.
دیدگاه:
به طور کلی هر فطرتی از انسان را که عمل ، درخواست و ارضا زیادی آن موجب کاستن از فطریات دیگران شود را فطریاتی غیر انسانی نمی دانیم اما عمل به آنها را کاری غیر انسانی می دانیم.
مثلاً شهوت و ارضا آن یک امری فطری و مشترک در همه ی انسانهاست و فلسفه ی درستی ارضای این حس را درست می داند اما روابط نامشروع و ارضا این حس با شیوه هایی که موجب کاستن از حق و فطرت حقانی فردی دیگر می شود را عملی غیر انسانی می دانیم.
در فلسفه ی درستی ما به دنبال ساخت برنامه ای می گردیم که به موجب آن همه ی افراد بتوانند فطریات خود را ارضا کنند و به فطریات و حق رسیدن دیگران به حق خود احترام گذارند و سلب حق از دیگران را جلوگیری کنیم.
فلسفه ی درستی طبق وضعیت آنارشی انسان ها که بعد وسیعی نیز می باشد سعی به دخالت در امور سلیقگی ندارد و بعد فردی هر انسان تا آنجا که به جامعه مربوط نشود مورد مداخله قرار نمی گیرد جز توصیفها و توصیه ها و فقط در امور مربوط به جامعه مداخله می کند.
مثلاً فلسفه ی درستی نمی گوید که همه باید نوعی پوشش را در خانه هایشان رعایت کنند و یا کار خاصی را در حوزه ی فردی و شخصی خود انجام دهند اما به رعایت نوعی پوشش خاص در جامعه و انجام کار و هنجار های خاصی در محیط خارج از حوزه ی شخصی تأکید می نماید.
فرا ایدئولوژی درستین:
با توجه به شرحیات بالا و توضیح تعدادی از پایه های فلسفی ، فلسفه ی درستی به همین منوال یک فراایدئولوژی را طرح و می سازد و در همه ی حوزه های کلان فردی همچون سیاست ، اقتصاد و... برنامه ای کلی برای به زیستی اجتماعی طرح می کند و به وسیله ی عقل که پردازشگر اصلی فطرت است درست ترین راه را که همان ارضا فطرت های انسانی تا جایی که عمل به آن موجب سلب فطریات دیگران نکند را پایه می ریزد.
سیاست از منظر مکتب درستین
مقدمه:
برای تعریف سیاست از منظر درستی باید ابتدا علم سیاست و شاخه های آن را تفسیر کرد سپس آن را از منظر مکتب درستین نقد کنیم،از این رو به صورت هدفمند و نظام مند مطالب را پشت سر هم ذکر خواهم کرد تا نکته ای از دیده به دور نماند.
در ابتدا قصد دارم علم سیاست را توضیح دهم سپس به مباحث آن می پردازم.
تعریف علم سیاست:
علم سیاست از دو واژه ی «علم» و «سیاست» تشکیل شده است پس باید ابتدا واژه واژه آن را تعریف کرد.
تعریف واژه علم:... .
علم به معنای عام:... .
علم به معنای عام یعنی هر نوع دانش و معرفت(Knowledge)،هنگام استعمال این واژه عمدتاً معنای عام آن مد نظر است همچون علم تاریخ ، علم فلسفه علم سیاست و...
علم به معنای خاص:
علم به معنای خاص آن یعنی هر نوع معرفت و دانش تجربی(Science)،تجربی بودن علم به این معناست که آن علم از طریق حواس ، مشاهده، آزمایش و تکرار آن به دست بیاید .
نزاع میان تعاریف علم:
در ادبیات مغرب زمین برای این دو نوع علم ، دو واژه جعل شده است و همین باعث بروز نزاع می شود و این امر از توجه نداشتن و پایین بودن سطح دانش افراد است،زیرا عده ای معتقد هستند که فلسفه و دین علم نیستند در صورتی که واضحاً در گیر اشتباه می باشند.
به طور مثال فلسفه علم و دانش و معرفت است اما اگر بخواهیم ریشه ی علمی آن را پیدا کنیم باید بگوییم این علم به معنای(Knowledge) علم شناخته می شود و حقیقتاً یک علم تجربی(Science)نمی باشد،اما علم است و ما در مکتب درستین هرکجا از علم نام بردیم معنای (Knowledge) آن را مد نظر داریم.
تعریف واژه سیاست:
(politic)به معنای سیاست از واژه یونانی(polis) به معنی دولت شهر گرفته شده است و آن را هنر پرورانیدن آدمیان،هنر حکومت بر شهر و ... نامیده اند.
از ارسطو نقل شده است :«انسان به حکم طبیعت(physics) موجودی است که برای زندگی در (polis) دولت شهر آفریده شده است» .
در غرب از علم سیاست به عنوان یک دانش تجربی یاد می کنند و آن را (politic science) می خوانند اما حقیقت امر این است که علم سیاست قابل آزمایش نیست،یعنی سرنوشت انسان ها و ملتی در خور آزمایش نیست تا ما با شیوه ای خاص آن را آزمایش کنیم و از طریق آزمون و خطا به نتیجه برسیم از این روی در مکتب درستین علم سیاست را (politic knowledge ) می دانیم.
تعریف علم سیاست:
علم سیاست در کوتاه ترین کلام یعنی دانشی که نشان دهد چگونه می توان حکومت کرد اما این تعریف ،تعریفی کامل و جامع نمی باشد و در عالم تاریخ سیاست نظرهای بیشماری وجود دارد که به اختصار ، چندی از آنها را نیز ذکر می کنم.
سقراط:
سقراط سیاست را رسیدن انسان به سعادت از طریق فضیلت دانسته و مجرای تحقق آن را در فرمانروائی و حکومت خوب می داند. اوحکومت را در پنچ شکل: حکومت فرمانروای عادل، حکومت سلطان مستبد، حکومت نجبا (اشراف و قشر ممتاز)، حکومت اغنیا و حکومت عامه مردم مطرح می کند. سقراط حکومت عامه را که مستلزم دخالت افراد نا صالح می باشد رد و حکومت فرمانروای عادل با تقوی و با فرهنگ را ترجیح می دهد.به نظر او در حکومت فرمانروای عادل است که فضیلت محقق گردیده انسان به سعادت دست می یابد.
افلاطون:
افلاطون در کتاب جمهوریت و رساله های خود حکومت را از چند زاویه بررسی می کند .گرچه نظریات افلاطون را به جهت کثرت و تنوع آن نمی توان به یک جمع بندی مشخص رساند ولی او فصل نویی در اندیشه سیاسی در زمینه های حکومت و جامعه به و جود آورد. عده ای معتقد اند که حکومت از دید افلاطون به پنچ نوع حکومت فلاسفه، نظامیان، اغنیا، عامه مردم و استبدادی تقسیم شده است.افلاطون ضمن ترجیح حکومت فلاسفه می گوید : زمامدار باید فیلسوف باشد و بهترین دولت ها آن است که بهترین مردم حکومت کنند و حکیم حاکم باشد و حاکم حکیم شود. افلاطون در نظریه جدید بعد از کتاب جمهوریت ، وظیفه دولت و نظام سیاسی را تعلیم و تربیت مردم دانست و فرمانروایان را به شبان یا چوپان تعبیر کرد .
ماکیاولی:
او از نویسندگان معاصر غرب است. اندیشه سیاسی او حذف دین و اخلاق از گردونه سیاست است. وی ضمن انکار قانون الهی کاملاً تفکر عادی سیاسی دارد و هدف زندگی را رفاه و لذایذ مادی می داند. ماکیاولی اصل را درحکومت وقدرت می داند و ابزار لازم قدرت را یاد آور می شود. گرچه معتقد است که معلوم نیست انسان صاحب فضیلت از این ابزار استفاده کند وی حکومت جمهوری را بر حکومت سلطان (سلطنتی) ترجیح می دهد.
ژان بدن:
ژان بدن نخستین کسی که تعریف علمی از حکومت ارائه می کند. او می گوید اگر در حکومت ، مردم سهیم باشند، دمکراسی، اگر عده ای حکومت کنند، اشرافی و اگر یک فرد حکومت کند، سلطنتی است. ژان بدن حاکمی را که خدا ترس دور اندیش، دلسوز، عاقل و معتدل و عادل و مقتدر باشد تا وقتی که با عدالت حکومت می کند بر حق می داند. گرچه این حاکمیت را از طریق موروثی و کودتا و یا از راه قانون بدست آورده باشد .
ماکس وبر :
سیاست یعنی کوشش برای شرکت در قدرت ویا کوشش برای نفوذ درتخصیص قدرت چه در میان دولت ها و چه در میان گروه در یک دولت . پس به زعم وبر آنچه سیاست را از حوزه دیگر فعالیت های بشری جدا می کند قدرت است،زیرا قدرت همیشه وجود دارد.
و حالا به این می رسیم که مکتب فکری درستین به سیاست چگونه نگاه می کند و نظرات سیاسی اش چیست؟
درستین و سیاست
مقدمه:
با اینکه معنای سیاست شاید به طور کامل مشخص نباشد اما همه ی انسان ها از میزان تأثیر گذاری این امر مهم با خبرند،همان قدر که تربیت یک پدر و مادر بر فرزندی که تازه به دنیا آمده است تأثیر گذار و حیاتی است ، همان مقدار نیز سیاست جامعه ای که در آن فرزند به دنیا آمده است تأثیر گذار است و شاید هم میزان این تأثیر گذاری بسیار بیشتر از چیزی باشد که فکرش را می کنیم.
از سیاست های اقتصادی،فرهنگی و... تا سیاست های قانون گذاری،تربیتی و... روی یک نوزاد که هیچ ارتباطی مستقیمی با دنیای سیاست ندارد تأثیر گذار و واضحاً مشخص است.
از شیر خشک،پوشک،بیمارستان و... تا شیوه ی تربیت این نوزاد توسط خانواده به سیاست مربوط می شود.
برای آشکار شدن این ارتباط تنها دو مثال نقل می کنم.
1- فرض کنید کودک توان تغذیه از شیر مادرش را ندارد و باید شیر خشک مصرف کند،حال اگر سیاست های اقتصادی ضعیف باشد و توان تولید شیر خشک وجود نداشته باشد و دولت توسط یک سیاست خارجه با دنیای خارجش قطع ارتباط کرده باشد،در چنین حالتی کودک خواه یا ناخواه تلف می شود.
2- فرض کنید سیاست های اقتصادی ضعیف باشد ، به گونه ای که پدر این نوزاد از کارخانه ای دولتی اخراج شده باشد و کودک از همان ابتدای تولد مریضی خاصی دارد و پدر نیز توان هزینه ی دارو را ندارد و سیاست های حمایت از کودکان بیماری های خاص نیز وجود ندارد در چنین شرایطی نیز خواه یا نا خواه کودک تلف می شود.
مثال های بیشماری را می توان ذکر کرد.
با اینکه کودک هیچ ارتباط مستقیمی نیز با سیاست و دنیای خارج را ندارد اما این قدر سرنوشتش به سیاست مرتبط است،حال حساب کنید که ارتباط زندگی یک فرد میان سال که هر روزه با هزاران مسایل سیاسی دست و پنجه نرم می کند تا چه حد به سیاست بستگی دارد.
سیاست مهم ترین رکن اداره ی یک جامعه است و از این روی مکتب فلسفه ی درستین با اینکه اقتصاد ، فرهنگ و... را علومی جداگانه تلقی می کند اما همه را جز شاخه های سیاست می داند.
همان گونه که پیش تر خواندید شیوه ی بدست آمدن درست ترین روش ها در هر حوزه ای همان شیوه و متد هایی است که در فلسفه ی درستین آمده است و طی روندی به صحیح ترین و درست ترین امور مفروض می رسیم و آنها را در هر حوزه ای که حالا بحث بر سیاست است اعمال و اجرا می کنیم.
برای بیان دیدگاه ها و نظرات مکتب فکری درستین در سیاست ابتدا بخش بخش بعضی از مطالب را تعریف کرده و سپس دیدگاه های درستین را نیز نقل می کنم.
نظام سیاسی:
اولین مبنا و پایه ی سیاست نظام سیاسی می باشد،نظام سیاسی در غرب با واژه ی Political System جعل می شود.وقتی واژه ی نظام سیاسی را به کار می بریم یعنی با یک سیستم روبه رو هستیم(نظام یعنی سیستم)،از آنجا که هر سیستم از 3 بخش یا مرحله ساخته شده است ، نظام سیاسی نیز از 3 بخش یا مرحله تشکیل شده است که به شرح ذیل می باشد.
ورودی سیستم یا In Pout
پردازشگر یا Process
خروجی یا out Pout
از نظر مکتب درستی هر یک از این 3 بخش دارای اهمیت خاصی می باشند.
مرحله ی اول :
در مرحله ی اول مردم نیازها،فطریات،اشتراکات و ارضای آنها را خواستار می باشند و آن را وظیفه ی نظام می دانند.
مرحله ی دوم:
در مرحله ی دوم باید بر نیازها،فطریات،اشتراکات مردم و ارضای نیازهایشان توجه و سپس بررسی شود و در آخر طبق قواعد و اصول درستی که آنها را پیشتر ذکر کردیم،از جمله فلسفه ی موجودات و اشتراکات،فلسفه ی فطریات،قاعده ی جلوگیری از خروج انسانیت و... توجه به سزایی شود.
مرحله ی سوم:
در مرحله ی سوم شاهد خروجی سیستم یعنی درست ترین قوانین و مقررات وضع شده هستیم،اما در این مرحله دولت نیز باید بر اجرای این قوانین و مقررات نظارت کند تا قاعده ی جلوگیری از خروج انسانیت به درست ترین شکل ممکن اجرا شود.
حال این اقدامات در هر مرحله چگونه باید صورت بگیرد؟
برای پاسخ به این سوال مرحله به مرحله مسئله را توضیح می دهم.
مرحله ی اول:
در مرحله ی اول یا in pout مردم باید تمام خواست ها،آرمان ها،نیازها،فطرت ها،اشتراکات و... خود را کامل به گوش نهاد تدوین قوانین که در مرحله ی process صورت می گیرد برسانند یا در بیانی دیگر باید خواست های خود را وارد نظام سیاسی کنند،گاهی فکر می کنیم بعضی از حکومت ها خود کامه هستند،در صورتی که ضعف آنها این است که طبقه ی حاکم از درد و رنج و نیاز های مردم بی خبر است،برای جلو گیری از چنین اتفاقی یک نهاد« نظارت بر نیازها و اشتراکات» باید ایجاد شود تا به روز و up to date نیاز های مردم را بررسی کرده و به دست نهاد تدوین( همانند پارلمان،مجلس) که در مرحله ی دوم است برساند و از این رو باید این نهاد نظارتی دایم به کار باشد زیرا با هر اختراع،پیشرفت علم ،حرکت به سوی دانش و... و همیچنین با شکل گیری مشکلات و خواست های جدید همواره رو به رو هستیم.
مرحله ی دوم:
در مرحله ی دوم یا process نهاد «نظارت بر نیاز ها و اشتراکات» باید تمام نیاز ها و خواست های مردم را به گوش قانون گذار برساند،در اینجا قانون گذار وظیفه دارد بر اساس فلسفه درستی و اصول آن درست ترین قواعد را دریابد و تنظیم کند و آن را به تصویب و برای اجرا به نهاد اجرا (مانند دولت)در مرحله ی out pout برساند.
« در مرحله ی دوم وظیفه ی نهاد تدوین این است که در خود بخش های تخصصی(همانند کمیسیون های تخصصی) ایجاد کند و به طور تخصصی به هر یک از نیاز ها بر اساس قواعد و اصول فلسفه ی درستین رسیدگی کند.» .
مرحله ی سوم:
در مرحله ی سوم نهاد اجرا(دولت) باید در خودش نهادی به نام «نظارت بر نیاز ها و اشتراکات» ایجاد کند تا کسی خلاف قوانین و اصول وضع شده حرکتی نکند تا قاعده ی جلوگیری از مبدأ انسانیت نیز به درست ترین شکل اجرا شود و نیاز های فطری و اشتراکات همه ی مردم آن جامعه برآورده شود.
مبنا و بنیاد بعدی که آن را توضیح خواهم داد دولت می باشد.
دولت:
دولت انجمنی سیاسی است که صلاحیت حکم رانی درون مرزها و سرزمینی معین را دارد و از طریق نهاد هایی همچون دادگاه ها،نظام اداری،صنایع ملی،پلیس و... اعمال قدرت می کند State در ادبیات رایج به معنای دولت و government یعنی حکومت اما معنای دقیق state در فارسی کشور و government دولت می باشد.
شیوه های اداره ی دولت:
شیوه های اداره ی دولت یا بهتر است بگوییم شیوه های اعمال قدرت در عالم سیاست بسیار متفاوت است و مکتب فکری درستی سعی بر پالایش همه ی آنها و ساخت یک فرامتد یا فرا شیوه برای اداره ی دولت دارد ، از این روی ابتدا نظریات موجود را می آورم و آنها را پالایش سپس جمع بندی می کنم.
آنارشیسم(اقتدار گریزی):
اقتدارگریزی یا آنارشیسم مشتق از واژه ی یونانی anarkos به معنای «بدون رئیس» و Anarchia به معنای «عدم حکومت» است که در علم سیاست به معنای نظامی اجتماعی و سیاسی بدون دولت، یا به طور کلی جامعهای فاقد هرگونه ساختار طبقاتی یا حکومتی است. آنارشیسم برخلاف باور عمومی، خواهان «هرج و مرج» و جامعه ی «بدون نظم» نیست، بلکه همکاری داوطلبانه را درست میداند که بهترین شکل آن ایجاد گروههای خودمختار است. طبق این عقیده، نظام اقتصادی نیز در جامعهای آزاد و بدون اجبار ِ یک قدرت سازمانیافته بهتر خواهد شد و گروههای داوطلب میتوانند بهتر از دولتهای کنونی از پس وظایف آن برآیند.
آنارشیسم دارای نحله های متعددی نیز می باشد که از قرار ذیل است.
آنارشیسم کمونیست:
از نظر پیروان این نحله انسان موجودی بهذات اجتماعیاست و سود اجتماع در ذات خود در تقابل با سود فرد نیست بلکه مکمل آن است. همنوایی میان انسان و اجتماع در سایه ی نفی نهادهای اجتماعی اقتدارگر خاصّه دولت ممکن است.
آنارشیسم سندیکا گرا:
آنارشیسم سندیکاگرا رستگاری را در نزاع اقتصادی و نه نزاع سیاسی طبقه ی کارگر میجوید. پیروان آن با تشکیل اتحادیه ی کارگری و سندیکاها قصد نزاع با ساختار قدرت میدارند. از نظر ایشان سرانجام با یکی انقلاب بنیادهای حکومت فعلی فرو میریزد و نظم اقتصادی نوِ اجتماع بر پایه ی سندیکاها شکل میگیرد.
آنارشیسم فرد گرا:
به اعتقاد این نحله انسان حق دارد هر آنچه میخواهد انجام دهد. و هر چه آزادی وی را سلب کند نابود باید گردد. اشتیرنر نه تنها با قانون و مالکیت خصوصی سر مخالفت میدارد بلکه با مفاهیم خدا و کشور و خانواده و عشق هم بنای ناسازگاری میگذارد. منتها مخالفت وی با این مفاهیم به معنی فتوا به نابودی آنها نیست. بلکه از نظر وی انسان هر گاه بخواهد به این مفاهیم می تواند تن دهد اگر باعث شادمانیاش شود ولی سرسپردگی به این مفاهیم وظیفه ی شخص نیست.
نقد تاریخی و ایدئولوژیک:
شکست آنارشیسم در اسپانیا و آلمان همواره انسان را به این فکر وا می دارد که چرا یک مکتب با صدها متفکر بزرگ و کوچک هیچ گاه نتوانست برای مدتی حداقل یک سال اداره ی جامعه ای را در دست بگیرد(بجز مدتی بسیار بسیار کوتاه در اسپانیا و شکست آن) و چرا طرفداران این مکتب همچون مارکسیست ها فراوان و زیاد نشدند و عده ی معدودی از جامعه را به خود جذب کرد،عده ای که شاید توان فکری چندان بالایی نیز نداشتند وهواداران این مکتب همچون مارکسیست ها ایدئولوژیک نبودند و اکثراً عوامانه می اندیشیدند البته بجز متفکران این مکتب که البته آنها نیز به شدت آرمان گرا بودند.
این شیوه ی حکومت از همان لحظه ی اول امری محال به نظر می رسد،شاید بپرسید وقتی مارکسیست ها می گویند جامعه ی بدون دولت،چرا آن زمان به آنها خورده نمی گیرید اما از آنارشیست ها انتقاد می کنید ؟
پاسخ این است که مارکسیست ها و اصولاً کمونیست ها دولت را ارائه نمی کردند اما خودشان مفهوم قدرت جدیدی را طراحی کردند تا جامعه را اداره کند و چیزی نبود جز شورای مرکزی حزب کمونیسم.
یکی از دلایل مخالفت شدید آنارشیست ها و کمونیست ها که منجر به لغو انترناسیونال اول شد همین موضوع بود.
حال فکر کنید چگونه یک جامعه بدون دولت یا نهادی قدرتمند هرچند کوچک و ضعیف اداره شود؟
البته می شود ولی دقیقاً همان هرج و مرج واقعی شکل می گیرد.
بعد از خورده گرفتن های مارکسیست ها از آنارشیست ها ، آنارشیست ها به این اندیشیدند تا نهاد و گروهی برای تعمین امنیت جامعه درست شود،جالب توجه این است که این نهاد ، دقیقاً اعمال قدرت می کند و می تواند خودش امور جامعه را در دست گیرد و به اندازه ی دولت برای آنارشیست ها خطر داشته باشد.
نقد از منظر درستین:
با نگاهی دقیق متوجه می شویم که برای اعمال قانون نیاز به یک ضمانت اجرا داریم،ضمانت اجرای قانون یک نهاد قدرتمند برای محافظت از قانون می باشد و اگر این نهاد وجود نداشته باشد یعنی کل یک نظام سیاسی هر لحظه می تواند نابود شود و اگر برای این مهم یک نهاد قدرت به غیر از دولت تأسیس کنیم گویی دوباره دولتی تأسیس کرده ایم با وظایفی محدود تر و فقط نامش را عوض کرده ایم .
نبود قدرت بازداری از اعمال غیر قانونی باعث می شود بعضی از افراد جامعه برای ارضای نیازها،فطرت ها و... خود دست به عمل خطا بزنند و در این جا قاعده ی خروج از مبدأ انسانیت با نبود این نهاد به شدت مشهود است،اگر کسی بخواهد برای ارضا غریزه ی جنسی خودش دست به تجاوز بزند در چنین جامعه ای بسیار راحت می تواند این کار را کند و مانع رشد نیازها و فطریات دیگر انسان ها می شود.
طبق فرض یک نهاد قدرت به جای دولت یعنی :
نهاد قدرت = دولت
دولت = اندیشه های مخالف با آنارشیسم که مبنایش نبود دولت است.
رد مسئله.
طبق فرض نبود دولت می توان اثبات کرد:
نبود دولت = نبود قدرت
نبود قدرت = نبود امنیت
نبود امنیت = خروج از مبدأ انسانیت
خروج از مبدأ انسانیت = نرسیدن افراد به نیازها و خواسته های خود (همچون آزادی،دموکراسی و...)
رد مسئله.
حال به سراغ نقد نحله های آنارشیسم می روم:
آنارشیسم کمونیسم را می توان مشترکات آنارشیست ها و کمونیست ها تلقی کرد که اشتراکات این دو مکتب فکری انسان ها را موجودی اجتماعی می شمارد و از نظر مکتب فکری درستی این نظریه درست است اما بخش مشکل دار که در قسمت پیش رد شد این می باشد که اینان قدرت های حاکم را نفی می کردند.
آنارشیسم سندیکاگرا تا حد زیادی شبیه به اقتصاد آزاد است ، مکتب فکری درستی نیز آزادی در اقتصاد را قبول دارد اما نظارت بر آن را نفی نمی کند زیرا اقتصاد بی نظارت باعث خروج از مبدأ انسانیت می شود.
آنارشیسم فردگرا که آزادی انسان را در جامعه خواهان است و مکتب فکری درستی به فطرت آزادی خواهانه و بعد آنارشی فطرت انسان توجه دارد از این رو نظارتی محدود بر جامعه را خواستار است تا مبدأ خروج از انسانیت حفط شود.
نتیجه:
مکتب فکری درستی بخش درست مکتب آنارشیسم را یعنی توجه به بعد آنارشی فطرت انسان را قبول دارد اما نبود نظارت را نمی پذیرد از این روی ما بر این عقیده هستیم در تمام حوزه ها مردم آزاد باشند اما نظارت نیز وجود داشته باشد،البته آنارشیسم در حد و اندازه ی اداره ی یک کشور نیست و فقط کوچکتر آن تا حد خاصی مورد پذیرش است.
حکومت کمونیستی:
حکومت کمونیستی بر پایه ی کمونیسم (Communism)است، کمونیسم یک ایدئولوژی است که میکوشد بر اساس مالکیّت مشترک روشها و ابزارهای تولید و در غیاب مالکیت خصوصی یک سازمان اجتماعی ضد دولتگرایی فاقد طبقههای اجتماعی را ترسیم کند و البته برای اداره ی جامعه حزب را ایجاد می کنند و اداره ی جامعه را به آن می سپارند.
کارل مارکس معتقد است برای تبدیل یک جامعه از وضعیت تولید سرمایه داری به حالت تولید کمونیسم، میبایست دوران گذاری را طی کرد و این امر به یکباره امکان پذیر نیست، مارکس این دوران گذار را دیکتاتوری پرولتاریای انقلاب کمونیست مینامد. جامعه کمونیستی مورد نظر مارکس که از کاپیتالیسم برمیخیزد هرگز در عمل تحقق نیافته و به صورت نظری باقی مانده است؛ و در واقع مارکس درباره خصوصیات جامعه کمونیستی صحبت زیادی نکردهاست. با این وجود، اصطلاح «کمونیسم»، مخصوصاً وقتی با کاپیتالیسم همراه شود بیشتر به رژیمهای سیاسی و اقتصادی تحت سلطه احزاب کمونیست اشاره میکند که مدعی هستند نماینده دیکتاتوری پرولتاریا (طبقه کارگر) میباشند.
نقد تاریخی و ایدئولوژیک:
در اواخر قرن ۱۹، نظریات مارکس احزاب سوسیالیست را در سراسر اروپا به طور گستردهای فعال کرد اما در نهایت سیاستهای این احزاب در مسیر کاپیتالیسم «اصلاحی» شکل گرفت و نه در جهت براندازی آن. تنها استثنا در این مورد حزب کارگر سوسیال دموکرات روسیه بود. رهبریکی از شاخههای این حزب که به بولشویک معروف است لنین بود، پس از سرنگون کردن دولت موقت روسیه در انقلاب ۱۹۱۷ روسیه به قدرت رسید.
در سال ۱۹۱۸، نام این حزب به حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی تغییر کرد که این عمل بر اختلاف میان کمونیسم و دیگر شاخههای سوسیالیسم دامن زد.
پس از پیروزی انقلاب اکتبر در امپراتوری روسیه بسیاری از احزاب سوسیالیست در اکثر کشورهای جهان به احزاب کمونیست تبدیل شدند که درجه اطاعتپذیری آنها از حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروری متفاوت بود. پس از جنگ جهانی دوم، کمونیستها در اروپای شرقی به قدرت رسیدند و در سال ۱۹۴۹، حزب کمونیست چین (CPC) توسط مائو زدونگ در جمهوری خلق چین تأسیس شد، این حزب در ادامه، مسیر ایدئولوژیکی رشد کمونیستی خود را به گونهای متفاوت طی کرد. در میان کشورهای جهان سوم که دولتهای طرفدار مکتب کمونیسم تشکیل دادند میتوان به دولتهای کشورهای کوبا، کره شمالی، ویتنام شمالی، لائوس، آنگولا، و موزامبیک اشاره کرد.
در اواخر دهه ۱۹۸۰، با زوال دول کمونیستی و اروپای شرقی و با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در ۸ دسامبر ۱۹۹۱ قدرت کمونیسم در اروپا کاهش چشمگیری داشت. با این وجود هنوز حدود یک چهارم جمعیت جهان در کشورهای کمونیستی و بخصوص جمهوری خلق چین زندگی میکنند.
شکست این ایدئولوژی برای همه ی انسان ها و اندیشمندان مشخص است،فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بزرگترین شکست آن بود،امروزه دیکتاتورترین کشورهای جهان حکومت های کمونیستی مثل چین و کره ی شمالی می باشند.
فساد مالی در شوروی و امروزه در چین به شدت به چشم می خورد،کره ی شمالی نیز بخاطر تفکرات حزبی مردم خود را در بدترین شرایط موجود قرار داده است و ارتباط خود را با خارج تقریباً قطع کرده است.
کشتار های لنین و استالین نیز لکه ی ننگی بر دامن این مکتب و شیوه ی حکومتی است.
اصولاً حکومت های کمونیستی از آموزه های کارل مارکس استفاده نمی کنند اما زیر پرچم مارکسیسم می روند در صورتی که طبق نظریات مارکس اصولاً انقلاب کمونیستی مخصوص کشور های صنعتی بود نه کشوری همچون شوروی که حتی کشاورزی درست و حسابی نیز نداشت و پیشرفت شوروی در دیکتاتوری اش بود،دیکتاتوری که خون مردم را در شیشه کرد تا برای دولت کار کنند ودولت ثروت اندوزی کند و به قیمت خون مردم به سمت پیشرفت برود.
10میلیون نفر کشته در سیبری از جنایات این حزب است.
نقد از منظر مکتب فکری درستی:
برای نقد کمونیسم بهتر است به آموزه های کارل مارکس نگاه کنیم ، زیرا نگاه به مکتب های لنینیستی و استالینیستی کمکی برای فهم کمونیسم نمی کند.
مطابق نظرات مارکسیستها در مورد کمونیسم، مهمترین ویژگی زندگی انسانها در یک جامعه طبقاتی از خود بیگانگی است و کمونیسم به این دلیل که آزادی انسانها را به طور کامل به رسمیت میشناسد مکتبی مطلوب است. مارکس مطابق نظر گئورگ ویلهلم فردریش هگل آزادی را فراتر از حذف محدودیتها و عملی با محتوای اخلاقی میداند. آنها اعتقاد دارند که کمونیسم به مردم اجازه میدهد که هر کاری را که دوست دارند انجام دهند اما در عین حال مردم را در شرایطی قرار میدهند که نیاز به خدمت گرفتن همنوعشان را احساس نمیکنند. در حالی که هگل اعتقاد دارد که با پرده برداشتن از این نوع زندگی اخلاقی به حیطه افکار انسانها میرسیم، مارکس کمونیسم را نشأت گرفته از مادیات و به خصوص رشد ابزارهای تولید میداند اما آن جیزی که این زندگی ماتریالیستی را بنا می کند باعث می شود ارضای نیاز ها به شدت بالا برود،یعنی مردم برای ارضای نیاز های خود بکوشند چون ماهیت زندگی ماتریالیستی همین امر را ایجاد می کند اما حکومت کمونیستی مجبور است که مردم را به کار بکشد و از اشکالات این مکتب این است که رمق زندگی کردن را از انسان می گیرد زیرا برابری باید به نحو منصفانه ای باشد نه بر اساس یک قاعده بگویم همه برابرند،واقعاً یک دانشمند فیزیک هسته ای با یک انسان شهوت ران که تمام وقتش را به ارضای شهواتش می پردازد برابر است؟
البته همین برابر لفظی را نیز در هیچ یک از حکومت های کمونیستی ندیدیم.
مارکسیسم اعلام میکند که تضاد طبقاتی و جنگجویی انقلابی در نهایت به پیروزی پرولتاریا (طبقه کارگر) و تشکیل جامعهای میانجامد که در آن مالکیت خصوصی برچیده شده و ابزارهای تولید و اموال به جامعه تعلق دارد. مارکس در مورد زندگی در جامعه کمونیستی سخن زیادی نمیگوید و تنها به دادن شمای کلی جامعه کمونیسم اکتفا میکند. واضح است که در چنین جامعهای برای پروژههای قابل اجرا توسط بشر محدودیت اندکی وجود دارد. جنبش کمونیسم در شعار اصلی خود، مکتبش را جهانی معرفی میکند که در آن هر فرد مطابق تواناییهایش تولید میکند و مطابق نیازهایش دریافت میکند. «ایدئولوژی آلمانی» (۱۸۴۵) یکی از اندک نوشتههای مارکس در مورد آینده کمونیسم است:
«در جامعه کمونیستی، که دایره آزادی هر فرد بیش از همیشهاست و وی میتواند در رشته مورد علاقه به موفقیت دست پیدا کند، جامعه فرآیند تولید را کنترل میکند و بنابراین فردی مثل من میتواند امروز کاری انجام دهدو فردا کار دیگری، صبح شکار کند، بعدازظهر ماهیگیری کند، شب گله را به چرا ببرد، بعد از شام هم به انتقاد بپردازد، همان چیزی که در ذهنش است را اجرا کند بدون آنکه شکارچی، ماهیگیر، چوپان یا نقاد باشد».
اشکالات تفکری بزرگ ترین اندیشمند معاصر کم نیز نبود،وی در رابطه با زندگی در جامعه ای کمونیسم حرف های چندانی نزد و خود نیز نمی توانست فرض کند که در یک جامعه ی کمونیسم چگونه می توان زندگی کرد و این مطلب را می توان در آثار وی دید.
وقتی کارل مارکس می گوید در جامعه ی کمونیستی انسان مجاز است تا هرکاری که می خواهد بکند عملاً با این قاعده منجر به دربند کردن افراد می شود تا آنها را آزاد بگذارد،آزادی به معنای شکل گیری نظامی درهم نیست،بلکه آزادی تعریفی ورای این را دارد و متأسفانه همین مشکل در لیبرالیسم هم دیده می شود.
آزادی بی قید = هرکس هر کاری می خواهد بکند.
هرکس هرکاری می خواهد بکند= از بین رفتن امنیت.
از بین رفتن امنیت= از بین رفتن آزادی.
پس حالا می توان گفت آزادی بی قید = از بین رفتن آزادی که غلط است و فرض اولیه از اساس اشتباه می باشد.
دیدگاه نهایی مارکس افزودن این دیدگاه به یک نظریه علمی در مورد نحوه حرکت جامعه در یک مسیر قانون مدار به سمت کمونیسم و با کمی کشمکش، یک نظریه سیاسی، در مورد لزوم استفاده از یک جنبش انقلابی برای رسیدن به هدف است.
در انتهای قرن نوزدهم دو کلمه «سوسیالیسم» و «کمونیسم» در معنای واحدی به کار میرفتند. با این وجود، مارکس و انگلز استدلال کردند که کمونیسم در یک فرآیند تک مرحلهای از دل کاپیتالیسم بیرون نمیآید و باید از «فاز اولیهای» عبور کند که در آن مالک اغلب کالاهای تولیدی جامعهاست اما در عین حال هنوز ردپایی از تضاد طبقاتی دیده میشود. «فاز اول» راه را برای رسیدن به «فاز بالاتر» هموار میکند که در این فاز تضاد طبقاتی برچیده شده و نیاز به دولت حس نمیشود. لنین بارها از اصطلاح «سوسیالیسم» برای اشاره به «مفهوم فاز اول» کمونیسم که توسط مارکس و انگلز ارائه شد استفاده کرد و «کمونیسم» را «فاز بالاتر» کمونیسم مارکس و انگلز میدانست. مطالبی که عنوان شد وآنچه لنین گفت راه را برای تشکیل حزبهای کمونیستی در قرن بیستم هموار کرد. بعدها نویسندگانی چون لوئیس آلتوسر و نیکوس پولانزاس دیدگاه مارکس را اصلاح کردند و در فرآیند رشد جوامع، مرکزیتی را برای دولت قائل شدند، با این استدلال که برای رسیدن به کمونیسم کامل، سوسیالیسم باید یک مرحله گذر طولانی مدت را طی کند.
لنین نیز علناً با تفکرات اشتباه خود تیشه به ریشه ی کمونیسم زد زیرا کمونیسم برای یک کشور صنعتی نیز به زور قادر به حیات بود حال وی آن را در یک کشور فقیر پیاده کرد و آن چیزی که شوروی را نیز از بین برد همان فقر بود.
نتیجه:
به طور کلی نظام تک حزبی کمونیسم عملاً یعنی جلوگیری از آزادی که از فطرت ها و نیاز های بنیادی انسانهاست اما کمونیسم ها از آن به عنوان آزادی و رهایی از ظلم نام می برند در صورتی که:
آزادی= نظام تک حزبی کمونیسم
نظام تک حزبی کمونیسم = اجرای افکار گروهی خاص
اجرای افکار گروهی خاص = منفعت طلبی شخصی یا حزبی
منفعت طلبی شخصی یا حزبی = از بین رفتن آزادی
حال داریم آزادی = از بین رفتن آزادی که به طور کلی غلط است.
ما به هیچ عنوان نظام کمونیسم را به عنوان یک شیوه ی حکومت قبول نداریم اما از آنجا که یکی از نیازها و اشتراکات مردم زندگی اجتماعیست نظرات کمونیسم را در باب اجتماع و سیاست تا حدی قبول داریم که البته آن را در بخش مربوط به خودش بحث می کنم.
آریستوکراسی(نخبه سالاری):
نخبهسالاری یا آریستوکراسی (Aristocracy) نظریه و عمل گروهی نخبه در امر حکومت است. این گروه معمولاً امتیازات موروثی دارند و از نظر فرمانروایی شایستهترینِ همه قلمداد میشوند. این معنی اصلی اصطلاح است که حاوی توجیهی اخلاقی برای حاکمیت چنین نخبگانی است.
نقد تاریخی و ایدئولوژیک:
نخبه سالاری با اشرافیت سالاری یکی نیست،نخبه های یک جامعه طبق تلاش و فعالیت و استعداد ذاتی خود لایق ترین برای اداره ی یک جامعه هستند،البته نخبه سالاری نباید باعث دیکتاتوری عده ای نخبه بر کل جامعه شود بلکه باید از توان فکری و ذاتی اینگونه افراد در تمام بخش ها استفاده شود.
همواره موفق ترین کشور های جهان نیز حکومت های نخبه سالار بوده اند،شاید تا به حال نام تینک تانک های آمریکایی را شنیده باشید،جمعی از نخبه های علوم مختلف که در سایه ی مردم تفکرات خود را به آنها القا و جامعه را به سمت پیشرفت سوق می دهند.
نقد از منظر مکتب فکری درستی:
نخبه های یک جامعه لایق ترین افراد برای اداره جامعه و نظر دادن در تمامی حوزه ها هستند،البته مکتب درستی بر این عقیده هست که یک نخبه ی علم تجربی فیزیک باید در حوزه ی فکری خودش نظر بدهد و یک نخبه ی علم فلسفه نیز باید در حوزه ی فکری خودش نظر بدهد سپس نظریات کل این نخبگان رهنمود حرکت جامعه باشد اما در اینجا خطر خروج از مبدأ انسانیت وجود دارد و شاید یک دیکتاتوری نخبگانه شکل بگیرد ، از این روی ما بر این عقیده هستیم که مردم عادی و عوام نیز باید در اداره و تعیین سرنوشت خود سهیم باشند.
نتیجه:
نخبه ها باید شناسایی شوند،نظر آنها بر دیگران ارجحیت دارد،آنها باید بتوانند مردم را نیز اقنا کنند و نظریات نخبه ها در جامعه نفوذ کند و نخبه ها همراه با مردم در تعیین سرنوشت همگانی سهیم باشند.
شایسته سالاری:
شایستهسالاری (meritocracy) به شیوهای از حکومت یا مدیریت گفته میشود که در دستاندرکاران بر پایه توانایی و شایستگیشان برگزیده شوند و نه بر پایه قدرت مالی یا موقعیت اجتماعی و فامیلی. فناوریهای نوین و شتاب تحولات و تغییرات، نیاز به نیروی انسانی متخصص را بیش از پیش کرده است .این امر بنگاهها و دولت را به سوی نظام و سیستمی شایسته سالار رهنمون میکند. در جوامع شایسته سالار، نگرشهای خویشاوندسالاری، قبیله گرایی، حزب سالاری و غیره مطرود است. نظام شایسته سالار، نظامی است که در آن افراد مناسب در مکان و زمان مناسب منصوب شده و از ایشان بهترین استفاده در راستای اهداف فردی، سازمانی و اجتماعی به عمل آید.
باید توجه داشت که شایسته سالاری، نه یک نوع حکومت، بلکه یک ایدئولوژی می باشد .شایسته سالاری غالباً و به اشتباه یک نوع حکومت تلقی می شود اما از نظر مکتب فکری درستی شایسته سالاری جزء جدا ناپذیر آریستوکراسی است از این رو آن را در اینجا نقل کردم.
نقد ایدئولوژیک و نتیجه:
از نظر بنده شایسته سالاری یکی از فاکتورهای آرسیتوکراسی است
آریستوکراسی = حکومت افراد شایسته بر جامعه
شایسته سالاری= حکومت افراد شایسته بر جامعه
شایسته سالاری= حکومت افراد شاسته بر جامعه = آریستوکراسی
پس برای داشتن درست ترین حکومت ، شایسته سالاری همچون آریستوکراسی یکی از ارکان مهم آن است.
پادشاهی:
پادشاهی یا سلطنت (Monarchy) شکلیاست از نظام حکومتی که در آن فردی به عنوان رئیس کشور به نام پادشاه یا ملکه دارد. این عنوان معنای خاص نمادی دارد. هگل ایرانزمین را نخستین دولت شاهنشاهی مینامد.
پادشاهی مطلقه:
فرمانروایی پادشاهی یا به صورت سلطنت مطلقه به معنای حکومت بیمهار شاه است.
پادشاهی مشروطه:
یا به صورت سلطنت مشروطه به معنای حکومتی که در آن رئیس کشور پادشاه است، اما پادشاهی که در عین داشتن نقشهای مهم رسمی و تشریفاتی، تنها در موارد محدود و معین نقشی در حکومت دارد، میباشد. در بسیاری از حکومتهای مشروطه مجلس نقش اصلی در نظارت امور را دارد و نخستوزیر که با تأیید پادشاه انتخاب میشود، امور اجرایی و تصمیمات اصلی را اخذ میکند. شکل خاص این نوع حکومت را در بریتانیای کبیر میتوان دید که سلطنت نقش نسبتاً تشریفاتی در اداره ی امور دارد.
نقد تاریخی و ایدئولوژیک و نقد از منظر درستین:
اصولاً بدترین شیوه ی یک حکومت ، حکومت پادشاهی است ، عده ای می گویند پادشاهی هخامنشی پرشکوه ترین دوره ی ایران بود و چرا نباید پادشاهی و سلطنت ادامه پیدا کند ؟
در پاسخ باید گفت که در زمان هخامنشی بجز پادشاهی حقیقتاً روش حکومتی دیگری قادر به حیات نبود و با اینکه مردان کبیری همچون کورش و داریوش را نمی توان انکار کرد اما عصر پادشاهی تمام شده است، آن چیزی که واضح است این می باشد که در شیوه ی پادشاهی مخصوصاً به شیوه ی سلطنت مطلقه ، قانون،اعمال قانون و مبنای همه چیز پادشاه است،شاید در یک دوره پادشاه ، مردی بزرگ باشد و کشور را به بیراهه و خودکامگی نکشد اما آن چیز که تاریخ نشان داده است همیشه در هر سلسله ای پادشاهی خودکامه و دیکتاتور یا ضعیف و بی قدرت وجود داشته است که کشور را به نابودی کشانده است.
اثباث:
وجود یک یک حکومت برای ارضای نیاز ها و خواسته ها و اشتراکات مردم می باشد و در اینجا خوب است از بزرگترین نظریه پرداز و سیاست مدار دنیای اسلام یعنی امیرالمؤمنین جمله ای نقل کنم:«برای زندگی به دو صورت می توانید جامعه را اداره کنید اولی این است که حکومتی نباشد که در این جامعه ظلم و ستم بی داد می کند و دومی این است که حکومتی داشته باشید و آن مردم را اداره کند،در صورتی که حکومت شما مستبدانه باشد ظلم و بیداد چنان بیداد می کند که اگر حکومتی نباشد راحت تر می توان زندگی کرد».
پس حکومت وظیفه ای دارد و آن نیز ارضای نیازها و خواسته های مردم از جمله آزادی ، تأمین امنیت و... می باشد.
حال طبق فرض داریم:
وظیفه ی حکومت = ارضای نیاز ها و خواسته های مردم
ارضای نیازها و خواسته های مردم = پادشاهی
سپس دو حالت وجود دارد:
1-
پادشاهی = حکومت فردی خاص
حکومت فردی خاص = اهداف حکومت یک طرفه
اهداف حکومت یک طرفه = حرکت جامعه به سمت رشد و تعالی
در این صورت حکومت به سمت رشد و تعالی = ارضای نیاز مردم برای مدت خاصی(تا زمان زنده بودن پادشاه)
ارضای نیاز مردم برای مدت خاصی = از بین رفتن رشد و تعالی پس از مدتی(به هر حال هر سلسله یک پادشاه دیکتاتور یا ضعیف دارد که همه چیز را نابود می کند)
از بین رفتن رشد و تعالی پس از مدتی = ارضا نشدن نیاز ها و خواست های مردم
ارضا نشدن نیازها و خواست های مردم = عمل نکردن حکومت به وظیفه اش
رد مسئله
در حالت دوم داریم.
2-
پادشاهی = حکومت فردی خاص
حکومت فردی خاص = اهداف حکومت یک طرفه
اهداف حکومت یک طرفه = حرکت جامعه به سمت خودکامگی
در این صورت:
حرکت به صورت خودکامگی = ارضا نشدن نیاز ها و خواسته های مردم
ارضا نشدن نیازها و خواسته های مردم = عمل نکردن حکومت به وظیفه اش.
رد مسئله.
پس:
به هیچ عنوان سیستم پادشاهی عقلانی نیست،بی خردانه ترین سیستم حکومتی در قرن حاضر سیستم پادشاهی مطلقه است ، حکومت هایی همچون عربستان اوج دیکتاتوری وفساد است و حتی کشور همچون اردن با اینکه سلطنت مشروطه است اما یک خودکامگی بزرگ در این نظام دیده می شود.
اصولاً به جز پادشاهی،جمهوریت های مادام نیز با سلطنت فرقی ندارند و دیکتاتوری بنا می کنند.
کشورهایی همچون انگلستان اصولاً پادشاهی نیستند،یعنی پادشاه یا ملکه اصولاً همچون عروسکی گران قیمت برای رضایت مردم است و آن چیزی که این نظام را باقی نگه داشته است پارلمان و دولتش است و همه چیز در کشور توسط پارلمان و دولت اداره می شود و اگر مشکلی نیز پیش آید مردم به سلطنت و ملکه کاری ندارند چون بی اثر بودن ملکه در سیاست را به خوبی می دانند و تاریخ نشان داده دامنه ی اعتراضات به اعمال حکومتی انگلستان هیچ گاه دامن سلطنت را نگرفته است و ترکش هایش به آنها نرسیده چون اصولاً و حقیقتاً دربار انگلستان بازیچه ای بیش نیست،اصل دوام یک دولت امری حقیقتاً غیر عقلانی و عامل اصلی فساد است و مکتب درستی هیچ نوع دوام و مطلقه ای را قبول ندارد.
دموکراسی:
«دموكراسي» واژه اي يوناني است كه از واژه دمو (به معني مردم ) و كراتوس (به معني حكومت ) است . دموكراسي يكي از گونه هاي ممكن حكومت است كه در آن بر خلاف حكومت هاي پادشاهي و اشرافي كه حكومت در دست يك يا چند كس ، بلكه حكومت از آن همگان است يا به بيان دقيق تر ، اكثريت يا حكومت به وسيله مردم .
در دموکراسی ارکان و نهاد های هدایت کشور با انتخاب مستقیم یا غیر مستقیم مردم انتخاب می شود و امکان اینکه همه ی مردم به طور بسیار مستفیم خود جامعه و حکومت را اداره کنند امکان ناپذیر است.
از بين تعاريف دموكراسي كه مكرر نقل مي شود ،مي توان به اين عبارت مشهور از « آبراهام لینکلن »اشاره كرد :« دموكراسي يعني حكومت مردم، از سوي مردم و براي مردم» از سوي ديگر «جيمز برايس» در كتاب «دموكراسي نوين » ،معناي دموكراسي را در مفهوم سنتي و دقيق تر آن چنين بيان كرده است :« اين واژه بر حكومتي دلالت مي كند كه در آن اراده اكثريت شهروندان واجد صلاحيت ،حاكم باشد ».
نقد تاریخی و ایدئولوژیک:
اصولاً حکومت ها دموکراسی را همچون سنگری قرار می دهند تا پشت آن پنهان شوند و تا از ترکش اعتراضات مردم به اعمال نا صحیح حکومت به دور بمانند.
شاید ما به هیچ عنوان شاهد دموکراسی در جهان نبودیم،حتی در آمریکا نیز هیچ گاه دموکراسی مطلق وجود نداشته است ، سازمان هایی همچون CIA عملاً نقض کننده ی دموکراسی هستند،حتی در عرصه ی داخلی،سیاست های پیچیده ی داخلی کشور هایی همچون آمریکا بر این پایه است که لیبرال دموکراسی را هرچند ظاهری در داخل پیاده و اجرا کنند و در عرصه ی سیاست خارجی هرکاری که می خواهند بکنند،عملاً سیاست های آمریکا بر پایه ی دموکراسی حداقلی است و آن نیز برای ساکت نگه داشتن مردم است،حال فرض کنید بین کشورهایی قدرتمند که حق وتو دارند تقریباً آمریکا دموکرات ترین هست.
«آمریکا در اصل یک کشور آریستوکراس دموکرات است.» و اصل دوامش در این است البته نمی توان آزادی در میان مردم آمریکا را انکار کرد.
از لحاظ علمی برابری نظر یک نخبه ی علوم سیاسی با یک نخبه ی علوم دیگر یا یک فرد عادی و عامی نادرست است اما نمی توان اصل خواسته های مردم را انکار کرد و فقط نظر را به نخبگان داد
اثبات:
فرض : ارضای نیاز ها و خواسته های کل مردم = آریستوکراسی
پس داریم:
حکومت آریستوکراسی = حکومت نخبگان
حکومت نخبگان = حکومت گروهی خاص
حکومت گروهی خاص = هدایت جامعه به نظر عده ای خاص
هدایت جامعه به نظر عده ای خاص = برآورده نشدن نیاز های تمام مردم
برآورده نشدن تمام مردم = ارضای نشدن تمام نیازها و خواسته ی کل مردم
در نتیجه:
ارضا نشدن تمام نیازها و خواسته ی کل مردم = ارضا نیاز ها و خواسته کل مردم
رد مسئله
و در ادامه داریم
فرض:
ارضای نیاز ها و خواسته های همه ی مردم = دموکراسی
پس داریم:
دموکراسی = هدایت حکومت توسط همه ی مردم
هدایت حکومت توسط همه ی مردم = اداره ی حکومت به وسیله ی همه ی مردم از جمله نخبگان تا عوام
اداره ی حکومت به وسیه ی همه ی مردم از جمله نخبگان تا عوام = تناقض میان درستی و نادرستی
تناقض میان درستی و نادرستی = دیکتاتوری اقلیت بر اکثریت یا اجرای موازین غلط توسط عوام
دیکتاتوری اقلیت بر اکثریت یا اجرای موازین غلط توسط عوام = رفتن جامعه به سوی کج راهه
رفتن جامعه به سوی کج راهه = برآورده نشدن نیاز ها و خواسته های مردم
نتیجه:
ارضای نیازها و خواسته های همه ی مردم = برآورده نشدن نیازها و خواسته های مردم
تناقض:رد مسئله.
این مسئله را بارها و بارها نیز در تاریخ دیده ام،هنگامی که در تاریخ ایران نخبه ای همچون مصدق در حال تصمیم گیری و اجرای قوانین بود مردم عوام با تحریک سرویس های جاسوسی مثل بدامن،اینتلیجنت سرویس و... مصدق را بند کشیدند و سالها بعد نتیجه ی بی خردی خود را دیدند.
رأی اکثریت در همه ی مواقع به سود جامعه و خود آن مردم نیست.
آن چیزی که امروز در انگلستان و آمریکا می بینیم این است که جامعه ، جامعه ای سیاسی نیست ، مردم اصولاً کاری به سیاست ندارند تا زمانی که خواسته هایشان برآورده می شود و تنها زمانی که مهم است این می باشد که نظام آریستوکراسی و دموکراسی در کنار هم فعالیت کنند یعنی نخبگان فکر کنند چیزی را ارایه کنند و مردم سر اجرا شدن یا اجرا نشدن آن تصمیم بگیرند.
برخی منابع:
افلاطون. دوره آثار. ترجمه ی محمدحسن لطفی. تهران: شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، ۱۳۶۷. ج ۲، صص ۳۶۶-۳۸۹.
سیر حکمت در اروپا، ج ۱، ص ۱۸۱.
سیر حکمت در اروپا، ج ۲، ص ۱۲۸.
آرون. ۱۳۶۶. ص ۱۶۳.
نویسنده :م ر .م.
+ نوشته شده در شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۲ ساعت 1:46 توسط -
|